babaee1362

babaee1362

hooman babaee

تاریخ عضویت : دی ۱۳۹۶

امتیاز کاربری : 1500


فیلم های مورد علاقه babaee1362

فیلمی در لیست علاقه مندی خود ندارد

آخرین نظرات babaee1362

babaee1362
دروان متقعد....!
2018-12-14 20:03:53
مشاهده پست
babaee1362
سایت مرتبط با دانلود فیلم و سریال هست ،اما چون درباره سینماست دلیل نمیشه داخلش تئوری پردازی درباره موضوع فیلم و بحثای جانبی انجام نشه ،شما با دیدن یه فیلم ممکنه نسبت به موضوعش بحث داشته باشین یا برداشت متفاوتی ازش داشته باشین که بخش کامنت ها برای همین کار طراحی شده،البته بهتره اگر کسی چیزی باب طبعش نیست مطالعش نکنه...
2018-12-14 19:36:37
مشاهده پست
babaee1362
البته بالاتر هم گفتم ۹۰ درصد متن کپی پیست بود و زیاد وقتمو نگرفت عزیزم،البته مشکل ما اینه که در برابر نادونی بقیه بی تفاوتیم‌ ،یا عصبانی میشیم یا ازش میگذریم،ناراحت نباش ،بالاخره اگه همه میفهمیدن که موضوع از چه قراره که وضعمون این نبود،بیچاره نیوتون رو هم دوره خودش انداختن سیاه چال و گفتن کفر میگه،چون میگذرد غمی نیست ،شب خوش برادر...
2018-12-13 21:07:27
مشاهده پست
babaee1362
بی خیال برادر ،کپی پیست شد دور هم بخندیم ،زمین هر شکلی که هست به هر حال طرف زشتش سمت ما افتاده ،مسلماً زمین گرده و دور خودش میچرخه اما متاسفانه به خاطر نادونی یه عده خیلی زیاد به کام مردم ما نمیچرخه ،موفق باشید....
2018-12-13 20:26:02
مشاهده پست
babaee1362
-آقایون شرمنده ،دیدم یه سری از دوستان دارن درباره اینکه زمین چه شکلیه یا بشر فضا رفته یا نه یا فضا واقعا وجود داره یا نه وخیلی چیزای دیگه که جزو بدیهیات هستن صحبت میکنن و یه عده زیر سوال میبرنش یه لحظه از کاربرای سایت نا امید شدم ولی بعدش اینا(زمین تخت ها و زمین گردها )رو که دیدم بازم به کاربرا امیدوار شدم ،اینا همش اثرات فشار اقتصادیه مدیونید اگه فکر بد دربارشون بکنید ،بد نیست اگه حالشو داشتید یه سری سوال جوابای اینا رو ببینید و روزتون رو با خنده و شادی شروع کنید(من که از نادونی اینا خیلی خندیدم) - سوال منکر زمین تخت : اگر زمین تخت است پس چرا یک رصد خانه در آمریکای جنوبی نمیتواند ستاره ی قطبی را مشاهده کند ولی یک رصد خانه در آلمان آن را مشاهده می کند؟چرا برای پرتاب موشک انقدر فرمول وجود دارد. اگر زمین تخت است چرا موشک را همینطوری به فضا نمیفرستند؟ شما چگونه ثابت می کنید خورشید دیسکی محدب است.چرا وقتی اینکه در علوم تجربی پایه ی هفتم ثابت شده نور خورشید با عبور از خلع خلع به زمین میرسد شما میگویید فضا از ماده ای به نام اتر تشکیل شده؟ اگر علوم پنجم دبستان را به یاد بیاورید گفته شده جاذبه ی زمین از گردش آهن و نیکل درست شده آن را انکار میکنید.در ضمن قدرت جاذبه به زمان ربط ندارد. مگر بازوی جاندار است که پس از مدتی یک جسم سخت را نتواند نگه دارد؟ - پاسخ موافق نظریه زمین تخت: سلام خدمت شما چون ستاره قطبی برای رصدخانه در آمریکا جنوبی قابل رویت نیست. چرا؟ چون ما درحال نگاه کردن به ستاره قطبی از طریق چندین لایه مختلف جو هستیم و این لایه های مختلف باعث شکست های متعددی در نور میشوند که عامل این پدیده است که با دور شدن تدریجی از اجرام آسمانی آن هارا کم کم درحال نزدیک شدن به افق و سپس ناپدید شدن در زیر خط افق ببینیم. بله فرمول وجود دارد. کسی نگفت فرمولی وجود ندارد. اما با کمی تحقیق متوجه میشوید که با توجه به مختصات یک زمین ثابت همه چیز را تعیین میکنند نه یک زمین متحرک. تنها تحرکی که در فرمول ها بیان میشود یک مقدار فرضی می باشد که مطابق مدل زمین کروی است (پیش فرض). با توجه به چرخش خورشید (جابجایی لکه های خورشیدی) درحال حاضر فرض میشود که خورشید باید یک دیسک محدب باشد. - سوال: در کجا و چگونه ثابت شده نور از طریق خلا عبور میکند؟ اثبات کنید. موفق باشید - سوال: در مدل نقشه زمینی که ارایه کردید یعنی برای رفتن از آرژانتین به استرالیا اگر از آرژانتین بریم قطب شمال و بعد بریم استرالیا زودتر باید برسیم تا اینکه بر فراز اقیانوس پرواز کرده و اصلا به سمت قطب شمال نرویم. بازهم تکرار میکنم با توجه به نقشه ای که ارایه دادید. اعداد و ارقام و فاصله ها و حتی ساعت پرواز با این نقشه همخوانی ندارد. نکته دوم کسانی که پروازهایی در مسیر شرقی و غربی برای مسافت های طولانی رفتند این موضوع را زیاد تجربه کردند که از غرب به شرق طولانی تر از شرق به غرب است.(منظورم اختلاف ساعت نیست بلکه مدت زمان پرواز است) مثلا از تهران تا کوالالامپور در حدود ۷ ساعت و نیم طول میکشد ولی در مسیر برعکس در حدود ۶ ساعت و ربع. دلیل آنهم اگر از خلبانان بپرسید می گویند چرخش زمین است چرا که در مسیرهای شرق به غرب هم جهت با حرکت زمین و در مسیر برگشت مخالف آن حرکت انجام می شود.اگر زمین ثابت است این مورد چگونه توجیه می شود؟ - پاسخ دادن سلام خدمت شما هیچگاه به نقشه زمین تخت استناد نکنید. این نقشه توسط انجمن جعلی زمین تخت منتشر شده و فقط با برخی مسیر های هوایی مطابق است. این نقشه ایرادات بسیاری دارد و فقط برای نشان دادن مدل کلی زمین تخت از آن استفاده میشود چون نقشه رایجی است. ما خودمان به دنبال تهیه نقشه جدیدی از زمین تخت هستیم. درباره مورد دوم باید بگویم که این مربوط به چرخش زمین نیست بلکه مربوط به جریانات آب و هوایی است. جریان باد و…. موفق باشید - سوال : خودتان نقشه معرفی می کنید و بعد می گویید به نقشه انجمن جعلی اعتماد نکنید. یعنی الان انجمن جعلی خودتان هستید؟ در مورد پاسخ دوم این یک تجربه عمومی است در صورتی اگر حرف شما درست باشد در طول سال باید شرایط فرق کند. در هر صورت اگر زمین به ادعای شما تخت است لطفا مدل و نقشه خود را ارایه نمایید. - پاسخ: سلام خدمت شما ما مجبوریم فعلا از این نقشه برای نشان دادن مسیر خورشید،سیارات و… استفاده کنیم چون نقشه دیگری وجود ندارد. انجمن جعلی زمین تخت در لندن است و یک انجمن دروغین برای تخریب زمین تخت است و سران و رهبران آن از ماسون ها هستند. میتوانید اطلاعات بیشتر را در تاریخچه زمین تخت بدست آورید. درباره مورد دوم باید بگویم که بله تجربه عمومی است ولی تنها و تنها مربوط به جریانات آب و هوایی است نه حرکت زمین. در حقیقت اگر زمین درحال چرخش باشد در استوا سریعتر از قطب ها می چرخد و برخی نقاط در قطب ها هستند که اصلا نباید حرکتی داشته باشند. اما در حقیقت ما هرگز چنین چیزی را مشاهده نمیکنیم در حقیقت زمین کاملا ثابت است. اگر زمین درحال چرخش باشد، شخصی که در کیتو (اکوادور) است باید در هرلحظه دوبرابر سریعتر از شخصی که در در نروژ است از غرب به شرق در حرکت باشد و اما کسی که در قطب شمال باشد بسیار آهسته تر نسبت به همه اینها در حرکت است اما آیا چنین چیزی حقیقت دارد؟ به ما گفته شده که زمین درحال حرکت است با این فرض پس هوا نیز درحال حرکت با همان سرعت زمین است بنابراین هوا در کیو(اکوادور) دو برابر سریعتر نسبت به نروژ درحرکت است اما اگر چنین چیزی حقیقت داشته باشد یکسری مشکلاتی ایجاد میکند که ما در حقیقت شاهد آن نیستیم. هنگامی که یک هواپیما از اسلو(پایتخت نروژ) خارج میشود و به سمت غرب در حرکت است، با بادی با سرعت ۸۳۴.۹ کیلومتر بر ساعت مواجه میشود بنابراین این هواپیما باید با حداقل(کمترین) سرعت یک هواپیمای جت مسافر بری حرکت کند تا بتواند به راحتی حرکت کند اما اگر به سمت شرق پرواز کند، باید به سختی از جت های خود استفاده کند تا با سرعت بیشتری در حرکت باشد اگر شما برای پاسخ به این مثال های بالا بگویید این زمین است که حرکت میکند نه اتمسفر باز هم به اشکالات دیگری بر خواهیم خورد که متاسفانه کار را بدتر خواهد کرد. - جواب پاسخ: در مورد اینکه می گویید چرا در اثر گردش زمین کسانی که در وسط کره زمین هستند به فضا پرت نمی شوند. بایستی بگم دلیل آن این است که طبق قوانین فیزیک میزان نیرو باعث جا به جایی در اجسام با شتابی مشخص می شود. وقتی میزان نیروی جاذبه به سمت زمین بسیار بیشتر از میزان نیروی گریز از مرکز است پس دلیلی ندارد که به فضا پرت شویم. (یادآور میشوم که یکی از ضرایب محاسبه نیروی گریز از مرکز تعداد دور در دقیقه است که در مورد زمین عدد ۱ بر روی ۱۴۴۰ {۲۴*۶۰} می باشد) همچنین در مورد مثال هواپیمایی که زدید دلیلش فقط و فقط این است که هوا هم همزمان با زمین می چرخد که هر چقدر هم به زمین نزدیک تر شویم سرعت حرکت هوا به زمین نزدیکتر می شود. طبیعی است در آسمان سرعت پرواز هم جهت با جریان باد بیشتر از حرکت در مخالف جهت آن باشد.
2018-12-13 00:38:52
مشاهده پست
babaee1362
نه شما نصب کن رایگانه...
2018-12-12 14:29:30
مشاهده پست
babaee1362
goo.gl/32vwGT این لینک دانلودشه عزیز....
2018-12-12 08:43:49
مشاهده پست
babaee1362
- «اندی سرکیس» (Andy Serkis) در میان تمام بازیگران دنیای سینما و تلویزیون یک مورد استثنایی و عجیب وغریب است. این بازیگر بریتانیایی بیش از آن که به دلیل حضور در فیلم ها و نقش های مختلف در یادها مانده باشد به خاطر خلق شخصیت های کامپیوتری شهرت یافته است. اندی سرکیس همان بازیگر «گالوم» در «ارباب حلقه ها»، «کینگ کونگ»، «کاپیتان هادوک» در «ماجراهای تن تن» و در نهایت «سزارِ» در «سیاره میمون ها» است. تمام این نقش های خارق العاده را او به سرانجام رسانده است البته اشتباه نکنید؛ این شخصیت ها نه پویانمایی و نه به طور کامل کامپیوتری هستند و نقش سرکیس خیلی بیش از صداپیشگی برای آن هاست. در این روش که به آن Performance Capture یا «موشن کپچر» گفته می شود بازیگر با پوشیدن لباسی خاص جلوی دوربین مانند دیگر بازیگرها دیالوگ ها را ادا و نقش را اجرا می کند. لباس مخصوصی که بازیگر به تن دارد می تواند تمام حرکات او را به کامپیوترها منتقل کند. در این روش بازیگر باید علاوه بر اجرای حرکات جسمی-بدنی خاص، احساسات و کنش های عاطفی ویژه نقش را نیز از خود بروز دهد و این درست همان نکته ای است که اندی سرکیس در آن توانایی زیادی دارد. برای مثال یکی از بهترین لحظات سرکیس در نقش «سزار» مربوط به صحنه هایی است که او تنهاست یا با کمترین جنب وجوشی با نگاه خود مخاطبان را تحت تأثیر قرار می دهد. این نگاه را نمی توان با کمک فناوری های پیشرفته ایجاد کرد و به همین دلیل است که بزرگ ترین کارگردان های سینما برای چنین نقش هایی از اندی سرکیس استفاده می کنند. - سرکیسِ کارگردان : - سرکیس دوست داشته در دنیای هنر دنبال نقاشی برود و نقاش شود اما مسیر کاری او را وارد دنیای سینما کرده است. اما بازیگری تئاتر و سینما و به خصوص «موشن کپچر» تنها توانایی او نیست. سرکیس در سال 2006 برای بازی در نقش یک قاتل سریالی در فیلم «لانگ فورد» توانست جایزه گلدن گلوب را از آن خود کند. علاوه بر این و در کنار بازیگری، سرکیس در فعالیت های پشت دوربین هم کارنامه قابل قبولی دارد. بخش هایی از «هابیت» به پیشنهاد پیتر جکسون توسط سرکیس کارگردانی شد که نتیجه مطلوبی به همراه داشت. فیلم «نفس کشیدن» اولین فیلمی است که به کارگردانی سرکیس به نمایش درآمده است، فیلمی که کیلومترها با موشن کپچر فاصله دارد و یک درام زندگی نامه ای را روایت می کند. کاری که سرکیس انجام می دهد شاید پیش نمایشی از آینده سینما باشد، جایی که می توان با استفاده و تلفیق هنر و فناوری هر شخصیتی را خلق کرد و خیلی راحت تر از آن چه اکنون رخ می دهد کلاسیک های قدیمی را دوباره بازسازی کرد. آن هم با همان بازیگران و با همان فضاسازی ها و مکان ها. در زیر بخشی از مصاحبه های سرکیس درباره مهم ترین نقش هایی که بازی کرده را می خوانید: - برای بازی در نقش گالوم در ارباب حلقه ها: وقتی این نقش را قبول کردم ریسک آن را دوست داشتم. اول فکر می کردم قرار است صدای یک شخصیت کامپیوتری باشم که برایم چندان جذابیت نداشت اما وقتی با پیتر جکسون ملاقات کردم او به من گفت که بازیگری می خواهیم که نقش بازی کند و برای شخصیت تصمیم گیری کند. - برای بازی در نقش کینگ کونگ: درباره ریشه شخصیتی کونگ در رفتارهای گوریل ها احساس کمبود اطلاعات می کردم، به همین دلیل مدتی را در باغ وحش لندن و در کنار چهار گوریل گذراندم، سپس به روآندا در آفریقا رفتم تا زندگی آن ها در محیط طبیعی را مشاهده کنم. متوجه شدم که گوریل ها با وجود شباهت های بسیاری که با ما دارند موجوداتی منزوی هستند. همه این ها شخصیت و کاراکتر کونگ را تشکیل داد. - برای بازی در نقش کاپیتان هادوک در تن تن: همان گروهی که میمون ها را [در سیاره میمون ها] به این اندازه واقعی درست کرده، آن سبک را در تن تن به وجود آورد. استیون [اسپیلبرگ] کارگردان فیلم می خواست هر دو جهان را داشته باشد تا مخاطب فضایی را که هرژه [خالق شخصیت تن تن] خلق کرده است ببیند و حس کند و در بازی ها نیز احساسی واقعی وجود داشته باشد. فناوری به بازیگرها این اجازه را می دهد تا وارد این جهان ها شوند. حرکات کاپیتان هادوک، حالت چهره، خلق وخو و تمام چیزهایی که آن شخصیت را خلق می کند توسط بازیگر ایجاد شده است. - برای بازی در نقش سزار در ظهور سیاره میمون ها: بازی در نقش سزار برای من چالش خیلی سختی بود چون انسان سازی موجودی که برای مخاطب بسیار شناخته شده است، کار سختی ا ست. تماشاگرها او را نگاه می کنند و یک شامپانزه می بینند اما در واقع او چیزی بیش از یک شامپانزه است. من باید نقش یک کودک را تا زمان تبدیل شدن به شخصیتی چه گوارایی بازی می کردم. بیشتر شبیه فیلم «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» شده بود که با رهبری یک انقلاب به پایان می رسد.
2018-12-12 08:24:26
مشاهده پست
babaee1362
نصب
2018-12-12 08:15:56
مشاهده پست
babaee1362
یه نسخه رایگان داره یه نسخه پولی شما رایگان و نسب کن سریال پسورد نمیخواد،البته avast هم خوبه اکثر سایتا واسه دانلود دارنش...
2018-12-12 08:15:36
مشاهده پست
babaee1362
شبکه ۴ پخشش کرده قبلا.....
2018-12-10 15:37:44
مشاهده پست
babaee1362
city of ember اسم فیلمشه.........
2018-12-09 22:18:17
مشاهده پست
babaee1362
تو هم واسه خودت دنیایی داری ها...!احتمالا تو سایتای انگلیسی زبون هم میری فارسی حرف میزنی......
2018-12-09 22:17:29
مشاهده پست
babaee1362
نقد از رضا حاج محمدی هست که تو نقدهاش احساساتش رو خیلی جالب بروز میده.... نقدهای جالبی انجام میده....
2018-12-09 00:36:56
مشاهده پست
babaee1362
قبلا بودش،الان دیگه بازار آزاد محسوب میشه.....
2018-12-08 22:00:18
مشاهده پست
babaee1362
این فیلم محصول استودیو برادران وارنر هست که نتفلیکس امتیاز پخشش رو با مبلغ 1۵۰میلیون دلار خریده...
2018-12-07 20:31:01
مشاهده پست
babaee1362
خارجکیه...
2018-12-07 20:19:00
مشاهده پست
babaee1362
آفرین...
2018-12-06 00:20:10
مشاهده پست
babaee1362
یادش بخیر آرنولد بود و یه جنگل و یه بیگانه....
2018-12-04 23:30:56
مشاهده پست
babaee1362
اگر دوست داشتی پول فیلمی رو که دانلود میکنی پرداخت کنی برو تو آمازون یا سایت تولید کننده فیلم ، فیلم رو بخر و صد البته به دلار یا هر چیز دیگه پرداخت کن ،عزیزم اینجا نه کسی پول میخواد نه کمک مالی ، اینجا همه میخوان حروم خور باشن و مفت خوری کنن ،مشکل دارین دانلود نکنین...
2018-12-04 22:19:49
مشاهده پست
babaee1362
صاحب سایت دنبال چرخه مالی نیست ،تومیخوای براش چرخه مالی جور کنی ؟ بی خیال عزیز پارکتو عوض کن ...
2018-12-04 22:08:44
مشاهده پست
babaee1362
برادر تو هم دنبال لایکیها ،هر جا هستی فقط میگی لایکت کنن تا امتیاز کاربریت بالا بره ، اینم یه راهشه، جالبه...
2018-12-04 22:01:21
مشاهده پست
babaee1362
the wailling محصول کره هست و واقعاً فیلمای کره ای تو هر ژانری از بقیه فیلمای کشورای دیگه جلوترن ،ماشالا بهشون که اینقدر خوبن و صاحب سبکن...
2018-12-04 21:57:08
مشاهده پست
babaee1362
ایشالا همشون نابود میشن بزودی...چی بگم والا...
2018-12-04 21:50:56
مشاهده پست
babaee1362
این بنده خدا آقاست ،ایشالا به هم برسین...
2018-12-04 21:43:11
مشاهده پست
babaee1362
البته اینکه دانایی خود قدرته هیچ شکی بهش نیست ،الان دوره حکومت اونایی که بیشتر میدونن بر اونایی که نمیدونن هست و زندگی داره در مسیری پیش میره که در آینده همه تقریبا دانا میشن ولی در آینده هم به جایی میرسیم که اونایی که خیلی داناترن به اونایی که دانا هستن حکومت میکنن،این رشته سر دراز دارد ربطی به الان و آینده هم نداره......
2018-12-01 22:16:42
مشاهده پست
babaee1362
دوبله ایران هیچ وقت به اصل اثر وفادار نبوده همیشه سلیقه ای دوبله شده ...
2018-12-01 09:08:07
مشاهده پست
babaee1362
تشکر از هومن صمدی عزیز که زحمت زیرنویس این سریال رو داره میکشه....
2018-11-30 22:22:21
مشاهده پست
babaee1362
مانتو....؟
2018-11-30 22:14:29
مشاهده پست
babaee1362
اتفاقا واسه ساخت فصل۲ دارن برنامه ریزی میکنن........
2018-11-26 23:53:10
مشاهده پست
babaee1362
دوبله فارسی این فیلم تو استودیو کوالیما به سفارش ... درحال انجامه و به زودی منتشر میشه.......
2018-11-26 23:08:53
مشاهده پست
babaee1362
تو خوبی ،به قول اون بنده خدا اینقد سوسه نیا اخوی
2018-11-25 20:45:31
مشاهده پست
babaee1362
بنده خدا غم نون داره دوبله هاش دستش مونده میخواد اینجا قالب کنشون...
2018-11-24 22:35:17
مشاهده پست
babaee1362
- ای بابا ،بازم این مستر دوبله جاودانه ،مثل دستفروشای متروِ ،هر جا میبینیش فقط دنبال اینه جنسش رو قالب کنه به خلق الله - خیلی جالبه :این احتمالا خودش یه سری دوبله خیلی قدیمیو زیرخاکی داره و واسه فروشش ایمیل یا جیمیل زده به مدیرای سایت و اونا گفتن چون سایت رایگانه توان خریدشو ندارن ،حالا برنامه چیده یه عده رو تیر کنه واسه مدیرا ایمیل بزننو یه راهی واسه درآمد کمک یا هر چی واسه سایت باز شه و اینم بتونه دوبله های خودش رو بفروشه ... - در ضمن اینم نوشته خود سایت تو اینستا هست که میگن ما هیچ وقت نمیخواستیم و نمیخواهیم از کاربرا کسب درآمد کنیم و نه کمک میخوایم و نه اکانت میفروشیم : ـ پس از گذشت چندین سال از فعالیت دیبا موویز و پیشرفت‌های گوناگون با همراهی شما عزیزان مشکلات و سختی‌ها یک به یک حل میشود و ما با آگاهی کامل به تمامی مشکلات فنی و محتوایی بزودی همه آن‌ها را برطرف خواهیم کرد. برای بسیاری از شما سئوالاتی درباره پشتوانه مالی ما به وجود آمده و نگران VIP شدن دیبا موویز بودید اما از همان ابتدای کار هدف ما از فعالیت در این عرصه اقتصادی نبوده و نیست. به همین دلیل سعی کردیم با راه اندازی کسب و کاری قوی پشتوانه مالی بزرگی برای دیبا موویز به وجود بیاوریم. این کار آغاز شده و اکنون در مراحل پایانی خود قرار دارد. طی هفته‌های آینده با رونمایی از حامی مالی وبسایت دیبا موویز و برنامه فوق العاده شگفت انگیزی که برای ادامه کار داریم جهش بزرگی در فعالیتمان ایجاد خواهیم کرد.
2018-11-24 22:33:46
مشاهده پست
babaee1362
هزار توی پن اسمشه اینم توضیحاتش : - هزارتوی پن (به اسپانیایی :El Laberinto del Fauno) فیلمی است در ژانر فانتزی تاریک به زبان اسپانیایی محصول سال ۲۰۰۶ میلادی که گیرمو دل تورو نویسندگی و کارگردانی آن را به عهده داشت. این فیلم محبوب منتقدان و تماشاگران بسیاری بوده‌است، چنان‌که وب‌گاه راتن تومیتوز رتبه ۹۶٪ از صد را به آن اختصاص داده است و در وب‌گاه "Cream of the Crop" این رتبه ۱۰۰ بوده و در متاکریتیک با رتبه ۹۸٪، چهارمین فیلم برتر در نقدهای منتقدان این وب‌گاه است. در جشنواره بین‌المللی فیلم کن، این فیلم پس از پخش با بیست دقیقه تشویق حاضران، همراه شده‌است و در لیست ده فیلم برتر سال ۲۰۰۶ بسیاری از منتقدان قرار گرفته‌است. هزارتوی پن، نامزد شش جایزه اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان بود که در نهایت موفق شد سه جایزه را بدست آورد. فیلم همچنین برنده جوایز بفتا برای بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان شده و در مقوله‌های مختلف، جوایز متعدد «گویا» (معادل اسپانیایی اسکار) را از آن خود کرده‌است. از دیگر جوایز اختصاص یافته به این فیلم می‌توان، جوایز مکزیکی آریل، جایزه ساترن برای بهترین فیلم بین‌المللی و بهترین بازیگر نقش زن جوان برای ایوانا باکرو و همچنین هوگو را نام برد. این فیلم هچنین از نظر کاربران سایت بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها imdb یکی از ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما محسوب می‌شود...
2018-11-24 22:08:01
مشاهده پست
babaee1362
- بد و زشتم اینه که به زور حرف خودتو از دهن دیگران بزنی و فکر خودتو تحمیل کنی به بقیه ،تو هم با استعمارگرا و زورگوها فرقی نداری....... برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.......
2018-11-24 20:16:45
مشاهده پست
babaee1362
البته برادر ، مردم فرق بین خوب و بد و زشت رو خودشون بهتر از من و شما میدونن ،ولی اگه یه عده امثال تو نمیدونن یا خودشون رو به ندونستن میزنن بزار معنیشون رو برات روشن کنم : - خوب : ما نه به اين جهت كه چيزي را خوب مي‌شماريم براي رسيدن به اون چیز تلاش مي‌كنيم، مي‌طلبيم و مي‌خواهيم؛ بلكه بر‌عكس به اون جهت كه براي رسيدن به آن تلاش مي‌كنيم و اون رو مي‌طلبيم و مي‌خواهيم، اون رو خوب مي‌شماريم ،عامیانش اینه که هر کسی چیزی که به نفعش رو خوب میدونه ،شما هم حتما دنبال نسخه های دوبله قدیمی هستی و میخوای دیباموویز رو وسیله کنی واسه اهداف خودت شایدم دوست داری واسه اینکار از جیبتم هزینه کنی ،داداشم این دلیل نمیشه همه به دلخواه تو نظر بدن ،سایتای پولی خیلی زیادن و عاشق اینن یکی بیاد پول بهشون بده و براش هر کاری هم میکنن ،برو تو سایتای پولی عضو شو اینجا رایگانه و ایشالا با تمهیدات مدیراش رایگان میمونه ،والا به خدا، اومده تو سایت رایگان و به زور میگه پولیش کنین... -
2018-11-24 20:06:35
مشاهده پست
babaee1362
- مستر دوبله جاودانه سلامن علیکم ،برادر ،سایت دیبا رسماً و مکرراً و موکداً و موثقاً اعلام کرده تلاشش رو کرده اگر خدماتی انجام میده و هزینه ای براش داره از راههای دیگه به جز فروش اکانت درآمدزایی کنه که بجز تامین هزینه هاش براش سودآور هم باشه ،که ظاهرا با اسپانسری هم به توافق رسیدن تا بتونن درآمدزایی کنن ،پس سعی کن زیاد از حد آتیش بیار معرکه نشی برادر ،چون سایت همین الانش هم داره همین کارایی که میگی رو رایگان انجام میده و پخش اختصاصی دوبله و سینک دوبلش هم خیلی زیاده .... - البته مشکوک هم میزنی ،میخوای جو راه بندازی و دوستان شاغل سایت رو وسوسه کنی تا پول بیشتر درآرن بعد وقتی شماره حساب دادن با برادرای پایگاه ردشون رو بزنی و مثه سایت مرحوم ت.ا.ی.ن.ی بری دستگیرشون کنی ،بیخیال، خدا روزیتو جای دیگه ای حواله کنه ،جو نده
2018-11-23 23:46:31
مشاهده پست
babaee1362
نابرده رنج گنج میسر نمیشود...
2018-11-23 22:26:23
مشاهده پست
babaee1362
آفرین متن قشنگی بود،یه جورایی با فیلم هم مرتبطه.....
2018-11-21 20:51:23
مشاهده پست
babaee1362
بی خیال بابا ،زیادی جدی گرفتیها ،هسته اتم نشکافتی که ،گفتی فیلم قشنگیه....
2018-11-19 22:33:25
مشاهده پست
babaee1362
یعنی کل سایت کنار ،عکس این کاربر یه ور دیگه....عاشق اون منظره پشتشم...
2018-11-19 22:24:56
مشاهده پست
babaee1362
۱- مدیر دوبلاژ انتخاب شده توسط سایت سفارش دهنده دوبله،گوینده های نقشای فیلم رو انتخاب میکنه و استودیو در انتخاب دوبلورا کاره ای نیست و امکانات رو طبق قرارداد با سایت سفارش دهنده در اختیار تیم دوبله قرار میده و بعد از گویندگی دوبلورا کارصداگذاری رو انجام میده پس وقتی میگن دوبله کار کوالیماست یعنی کار دوبله اونجا انجام شده... ۲- دوبله هم مثل اکثر مشاغل یک سندیکایی داره که تقریبا اکثردوبلورها به غیر معدودیشون که با سندیکا یا اتحادیه شون مشکل دارن عضوش هستن و موسسه ای به اسم سندیکا نداریم... ـ الان هم به خاطر کیفیت بالای صداگذاری و صدابرداری استودیو کوالیما معمولا سایت ن.م.ا.و.ا که به ارایه دوبله های باکیفیت علاقه داره کارای دوبلش رو تو استودیو کوالیما انجام میده که دیبا دوبله های اونا رو با نسخه سانسور نشده سینک میکنه و روی سایت قرار میده ،البته محض اطلاعت باید بگم که از سایت ت.ا.ی.ن.ی مرحوم تمام دوبله هاش رو بدون خرید اکانت میشد کاملا رایگان دانلود کرد....
2018-11-19 21:28:28
مشاهده پست
babaee1362
اصلا کاورهاشون یکی نبود...
2018-11-19 20:52:42
مشاهده پست
babaee1362
این مینی سریال در ایتالیا فیلمبرداری و توسط Saverio Costanzo کارگردانی شده و اقتباسی است از کتابی به همین نام نوشته Elena Ferrante که ماجرای دوستی طولانی مدت دو دختر و اتفاقات بین اوناست
2018-11-19 15:58:39
مشاهده پست
babaee1362
ـ دیدم تو این صفحه صحبت از یکی بودن دیبا با سایت مرحوم شده در جواب باید بگم : بیخیال بابا،برادرا تئوری توطئه نبافید،من نزدیک به ۴ ساله دارم از دیبا مووی همزمان با استفاده از اون سایت مرحوم استفاده میکنم ،از همون اولم با اینکه قالب سایت خیلی پیش پا افتاده بودتو سینک دوبله و ایده های جدید مثل پخش آنلاین از تمام سایتا جلوتر بودن حتی چون تای-ن-ی دوبله سایتای دیگه رو قرار نمیداد اگه میخواستین به دوبله سایتای دیگه هم دسترسی داشته باشین دیبا بهترین منبع بود آرشیوش هم قوی نبود که اونم عادیه واسه یه سایت تازه تاسیس که اونم دارن ظاهرا تکمیلش میکنن ،البته از همون اول هم که از دیبا استفاده میکردم معلوم بود که دور خیز و برنامه خوبی برای پیشرفت دارن ،که درستش هم همینه بقیه چیزا شایعه پراکنیه و حرف الکی ......
2018-11-19 15:39:40
مشاهده پست
babaee1362
قصه....
2018-11-17 22:09:19
مشاهده پست
babaee1362
ـ اَنیمه یا آنیمه (به ژاپنی: アニメ) یک سبک از پویانمایی است که خاستگاه آن ژاپن بوده و به‌طور معمول بر مبنای مانگا (معادل کمیک بوک در زبان انگلیسی که برای ژاپنیها هنر خیلی ارزشمندی هست ) ساخته می‌شود (که در این صورت انیمانگا نامیده می‌شوند). انیمه‌ها دارای خصوصیاتی از قبیل نقاشی‌های رنگارنگ، شخصیت‌های پرجنب و جوش، داستانی همراه با پیکار و نبرد و اغلب با موضوعاتی خیالی که در آینده رخ می‌دهند، همراه است. انیمه در واقع کوتاه شده واژهٔ انگلیسی انیمیشن «animation» (پویانمایی) است. ـ انیمه شکلی از هنر است که تمامی ژانرهای سینما را شامل می‌شود اما به اشتباه آن را به عنوان یک ژانر طبقه‌بندی می‌کنند. در ژاپن اصطلاح انیمه به تمامی اشکال انیمیشن در سراسر دنیا اطلاق می‌شود. در انگلیسی، انیمه بیشتر به فیلم یا برنامه‌هایی با سبک ژاپنی یا سبک انیمیشن‌سازی ژاپن گفته می‌شود. ـ در مورد ریشه واژه انیمه مناقشه‌هایی وجود دارد. اصطلاح انگلیسی «انیمیشن» در کاتاکانای ژاپنی به صورت アニメーション نوشته شده و アニメ شکل کوتاه شده آن است. بعضی منابع ادعا می‌کنند که انیمه از اصطلاح فرانسوی انیمیشن، یعنی dessin animé، گرفته شده اما دیگران باور دارند که این قضیه یک افسانه است. در زبان انگلیسی anime به عنوان صفت به معنی جاندار و متحرک است. در انگلیسی، انیمه (زمانی که به عنوان یک اسم مصطلح استفاده شود) معمولاً حالت اسم جمع دارد. پیش از استفاده فراگیر واژه انیمه، اصطلاح ژاپنیمیشن در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ رایج بود. در اواسط دهه ۱۹۸۰ واژه انیمه کم کم جایگزین ژاپنیمیشن شد. بطور کلی، در حال حاضر واژه اخیر تنها برای تشخیص و اشاره به انیمیشن‌های ژاپنی بکار می‌رود. ـ واژه انیمه گاهی مورد نقد نیز قرار گرفته‌است. مثلاً در سال ۱۹۸۷ هایائو میازاکی بیان کرد که از این اصطلاح متنفر است زیرا به نحوی به ویرانی صنعت انیمیشن ژاپن اشاره می‌کند. او این ویرانی را با انیماتورهای بدون انگیزه ولی پرکار برابر دانست که با تکیه بر یک پیکرنگاری ثابت از ویژگی‌های چهره و اغراق در حواس حرکتی طراحی می‌کنند اما عمق، کمال، احساس یا فکر در کار آنان دیده نمی‌شود. ـ منبع : ویکی پدیا
2018-11-17 22:03:51
مشاهده پست
babaee1362
فونت جدید خوبه ولی به نظرم تو اطلاعات فیلم وقتی اسم انگلیسی هست سال ساخت رو هم انگلیسی بنویسین.....ممنون
2018-11-16 09:01:58
مشاهده پست
babaee1362
1200000000*18000=21600000000000 ـ که به عبارتی میشه بیست ویک هزار و ششصد میلیارد تومان با دلار هجده هزار تومانی.... ـ بعد تو حرف میگیم داریم فرهنگمون رو صادر میکنیم ،برادر من ما واسه صادرات فرهنگمون داریم از جیب هزینه میکنیم تا بقیه دنیا هم ببیننشون ولی دوستان به گفته ما بی کفایت غربی و هالیوودی،هم فرهنگشون رو با امثال این انیمیشن صادر میکنن،هم تقریبا اندازه فروش نفت یکسال ما فقط از یه انیمیشن پول درمیارن،تازه کلی دیزنی لند هم هست که اگه تشخیص بدن اون کشور و مردم لیاقتشو دارن تو اون کشور میسازن که مردم برن و پول بهشون بدن.... ـ واقعا الان خوب منزویشون کردیم....
2018-11-09 00:14:19
مشاهده پست
babaee1362
این دوبله واسه ... هستش که تو استودیو آوای دنیای هنر انجام شده،این گروه کارشون بدک نیست ،دوبله هاشون با نمکه و معمولا برای شخصیت های مختلف صداهای مناسب رو انتخاب میکنن،ولی من منتظر میمونم تا دوبله کوالیما بیاد ،کوالیما کیفیت دوبلش تو ایران لنگه نداره ...در ضمن اگه اطلاع دارین همیشه سعی کنین عوامل دوبله رو هم ذکر کنین...
2018-11-07 23:07:33
مشاهده پست
babaee1362
نمیشه گفت چون یه فیلمی دیالوگ نداره پس بد هستش خیلی از فیلمای ماندگار سینما بودن که خیلی کم بین بازیگرا دیالوگ رد و بدل شده و کارگردان به بهترین شکل احساسات بازیگرا رو به تصویر کشیده این یک روش خیلی مشکل برای فیلمسازی هست که اگه به درستی اجرا بشه نیازی به بیان احساسات توسط بازیگر نیست و بیننده از دیدن اون لحظه ها پی به ماجرا و احساس بازیگر میبره یکی از بهترین نمونه های این سبک شاهکار کارگردانی مل گیبسون یعنی آپوکالیپس هست حتما ببینیدش و لذت ببرین.....
2018-11-02 23:27:02
مشاهده پست
babaee1362
play boys series.....
2018-11-02 10:16:04
مشاهده پست
babaee1362
سرمایه گذار این فیلم ایرانی بود
2018-11-02 10:12:26
مشاهده پست
babaee1362
encoder
2018-10-30 08:14:52
مشاهده پست
babaee1362
خیلی بچه گانه هست سریالش ،نمونه های بهتری از این سبک سریال هست...
2018-10-29 14:41:48
مشاهده پست
babaee1362
NACL رو HMDB ...
2018-10-29 09:38:43
مشاهده پست
babaee1362
از درگاه خداوند منان طلب شفای عاجل برای تمامی مریضان را دارم....
2018-10-29 09:21:04
مشاهده پست
babaee1362
این دوبله هم محمدرضا صولتی از عوامل سورن توش هست دوبله جالبیه.........
2018-10-26 18:59:32
مشاهده پست
babaee1362
زنده یاد حسین عرفانی....یادتون نره...
2018-10-24 21:04:08
مشاهده پست
babaee1362
سایت zoomg برو رضا حاج محمدی یه نقد کامل برای این فیلم انجام داده....
2018-10-24 21:02:16
مشاهده پست
babaee1362
سبک ترسش مثله همین فیلمه...
2018-10-24 21:00:31
مشاهده پست
babaee1362
این فیلم یکی از شانس های اسکار امسال محسوب میشه....
2018-10-24 20:16:26
مشاهده پست
babaee1362
فیلم با اتمسفر تیره اش ترس رو منتقل میکنه نه با یه سری جامپ اسکر ابتدایی،این فضا سازیا و ملموس کردن این فضای ترس از اتفاقای بد واسه بازیگرا ،برای بیننده ،یکی از سخت ترین کارای کارگردانی هست که ایر استر کارگردان این فیلم به زیبایی ازپسش براومده، ـامتیاز من به فیلم:۹ از۱۰
2018-10-24 19:57:47
مشاهده پست
babaee1362
نتفلیکس واسه هالووین سنگ تموم گذاشته ،پشت به پشت داره فیلم ترسناک میذاره،اینم فیلم جالبیه.......
2018-10-17 11:02:36
مشاهده پست
babaee1362
بله ،فیلم قشنگی بود،از شاهکارهای سینمای هند،به نام پرواز طولانی برای زدن لگد به بسنتی...ببینید و ازش لذت ببرین.....
2018-10-17 10:58:37
مشاهده پست
babaee1362
واقعا این اسمه ؟البته توهین نباشه اباصلت تا حالا نشنیده بودم...
2018-09-28 22:04:44
مشاهده پست
babaee1362
دارن تکمیل میکنن ظاهرا...
2018-09-22 23:03:56
مشاهده پست
babaee1362
موافقم،یه فضاسازی خاصی داره ،دیوونه کنندست...
2018-09-22 23:03:26
مشاهده پست
babaee1362
یه فیلم متفاوت دیگه از نتفلیکس...
2018-09-22 19:11:37
مشاهده پست
babaee1362
یعنی از این صوت دوبله ها که برای دیبا موویز فرستاده میشه،یک نفر یک صوت دوبله از این فیلم داشته (شاید هم از عوامل دوبله بوده )که به جز اون فرد هیچ کس دیگه ای نداشته و حالا چون در سطح اینترنت دیبا موویز اولین و تنهاسایتی هست که قرارش میده ،حکم پخش اختصاصی رو داره برای این فیلم....
2018-09-20 22:18:36
مشاهده پست
babaee1362
دوبلور ایشون آقای سعید مظفری هستن...
2018-09-14 20:32:08
مشاهده پست
babaee1362
فیلم جالبیه،دیدن داره...
2018-09-10 23:03:30
مشاهده پست
babaee1362
چیش؟؟؟؟؟؟؟.....
2018-09-07 08:26:07
مشاهده پست
babaee1362
ادامه پست : منحصربه‌فرد خودشان باشند، حکم کاراکترهای کپی‌پیست‌شده‌ای از روی یکدیگر را دارند که فقط از لحاظ ظاهری تفاوت دارند. این در حالی است که بتمن هم به کسی که با ابزار و تجهیزات جنگی‌اش تعریف می‌شد خلاصه شده است و انگار نه انگار که با یکی از پیچیده‌ترین و انعطاف‌پذیرترین کاراکترهای تاریخ کامیک‌بوک‌ها طرفیم. تنها کاراکتر «جاستیس لیگ» که توجه به قابلیت‌های متفاوتش مقداری مزه و رنگ به اکشن‌های فیلم اضافه می‌کند فلش است. «جنگ اینفینیتی» مثل «اونجرز» قبل از خودش نشان می‌دهد که گردهمایی ابرقهرمانان برخلاف چیزی که «جاستیس لیگ» فکر می‌کند فقط وسیله‌ای برای دیدن این کاراکترها در کنار هم نیست، بلکه وسیله‌ای برای این است که ببینیم ترکیب قدرت‌های آنها منجر به چه کومبوهای رنگارنگ و گوناگونی می‌شود. تماشای اکشن‌های «جنگ اینفینیتی» مثل بازی کردن یک بازی فایتینگ می‌ماند. وقتی تازه‌کار هستیم ضربات‌مان به یک سری مشت و لگدهای ساده خلاصه شده است، اما به محض اینکه در اجرای کومبوها به استادی می‌رسیم، شروع به زدن ضربات زنجیره‌ای و پیچیده‌ای می‌کنیم که عمق و شکوه واقعی قدرت‌های کاراکترها را افشا می‌کنند. «جنگ اینفینیتی» جایی است که مارول به استاد بازی‌های فایتینگ تبدیل شده است. تکرار می‌کنم: نبرد با تانوس روی تایتان حرف ندارد. ترکیب جست و خیزها و تارافکنی‌های مرد عنکبوتی، پورتال‌های دکتر استرنج، موشک‌های مرد آهنی، گردن‌کلفتی درکس و گجت‌های استار لُرد به برخی از افسارگسیخته‌ترین و دل‌پذیرترین لحظاتی که از یک فیلم کامیک‌بوکی دیده‌ام تبدیل می‌شوند. همزمان نحوه‌ی ایستادگی تانوس در مقابل قهرمانان با جمع کردن شعله‌های آتشِ موشک‌های تونی استارک و شلیک کردن آنها به سمت خودشان یا خراب کردن یک ماه کامل روی سر قهرمانان‌مان خارق‌العاده هستند. «جنگ اینفینیتی» بالاخره اکشن‌های فیلم‌های مارول را به همان جنس از اکشن‌های انیمه‌ای تبدیل می‌کند که همیشه از این فیلم‌ها می‌خواستم. اکشن‌های انیمه‌ای اکشن‌هایی هستند که تمام اجزای نبرد به چنان درجه‌ای از هرج و مرجی منظم و مهندسی‌شده می‌رسند که اگرچه دقیقا نمی‌توانید همه‌چیز را دنبال کنید، اما درهم‌آمیختگی هنرمندانه‌ و اغراق‌شده‌‌ی تصاویر چشمانتان را به خود هیپنوتیزم می‌کند. اینجا جایی است که اکشن به فراتر از هیجانِ معمولی صعود می‌کند و به شگفتیِ مطلق تبدیل می‌شود. اکشن‌ انیمه‌ای مثل دوئل پایانی آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت در پایان «هری پاتر و محفل ققنوس». اکشن انیمه‌ای مثل تعقیب و گریز افتتاحیه‌ی «ردی پلیر وان». «جنگ اینفینیتی» ساخته شده است تا استانداردهای اکشن‌های مارول را بعد از مدت‌ها افول و درجا زدن بالاتر ببرد و ثابت کند که چرا گردانندگان دنیای سینمایی مارول به خوبی از یکی از مهم‌ترین جذابیت‌های واضح فیلم‌های کامیک‌بوکی آگاه هستند و وقتی آن را به درستی اجرا می‌کنند، پنل‌های کامیک‌بوک‌ها با تمام شکوهشان به سینما منتقل می‌شوند. «جنگ اینفینیتی» اشتباهات امثال «دکتر استرنج» و «ثور: رگناروک» را تکرار نمی‌کند؛ اگر در آن دو فیلم سودای تصویرسازی به سبک بی‌مووی‌های دهه‌ی هشتادی و جلوه‌های ویژه «اینسپشن»‌وار باعث عقب ماندنشان از طراحی اکشن‌های خوب شده بود، در «جنگ اینفینیتی» تصویرسازی‌های گران‌قیمتِ بلاک‌باستری با اکشن‌های خوب در آمیخته شده‌اند و تاثیرگذاری یکدیگر را افزایش داده‌اند. انرژی واقعی این فیلم در مقایسه با فیلم‌های قبلی مارول از صدقه سری تانوس به عنوان نیروی پیش‌برنده‌ی داستان است. جاش برولین، وزن و احساس و کاریزمایی به این شخصیت اضافه می‌کند که در بین آنتاگونیست‌های کامپیوتری هالیوود غیرمنتظره است و فقط کافی است جلوه‌های کامپیوتری مُدل تانوس را با نمونه‌های قبلی‌اش مقایسه کنید تا ببینید او چقدر صیقل‌خورده‌تر و تمیزتر و انسانی‌تر شده است. تمام اینها دست به دست هم داده‌اند تا تانوس یکراست در بین قوی‌ترین تبهکارانِ مارول قرار بگیرد. اما تانوس یک مشکل بزرگ دارد که جلوی شکوفایی شخصیتش را گرفته است. یادتان می‌آید گفتم کیل‌مانگر از لحاظ شخصیت‌پردازی حرف ندارد، اما عدم جایگذاری او در قصه باعث شده بود که به نهایت پتانسیل‌هایش نرسد. خب، تانوس نسخه‌ی برعکسِ کیل‌مانگر است. تانوس برخلاف کیل‌مانگر از همان ابتدا در فیلم حضور دارد و سایه‌ی سنگینش روی سر قهرمانان‌مان در همه‌حال احساس می‌شود، اما در عوض شخصیت‌پردازی باظرافت کیل‌مانگر را کم دارد. بزرگ‌ترین مشکلِ تانوس این است که فلسفه‌اش را توضیح می‌دهد. فلسفه‌ی تانوس در تار و پود قصه‌اش بافته نشده است. در عوض داستان ناگهان از حرکت می‌ایستد، تانوس روی صندلی می‌نشیند و شروع به تعریف کردن طرز فکرش برای گامورا و بینندگانش می‌کند؛ تانوس تعریف می‌کند که به یک دنیای متعادل اعتقاد دارد و از بین بردن نیمی از موجودات دنیا، تنها راه جلوگیری از اتمام منابع دنیا و نابودی تمام و کمالِ خودش است. فیلم طوری رفتار می‌کند که باید با تانوس سر فلسفه‌اش همذات‌پنداری کنیم. ولی دلیلی برای این کار بهمان نمی‌دهد. بله، فلسفه‌ی تانوس در دنیای واقعی ریشه دارد. اتفاقات تاریخی مثل طاعون سیاه در اروپا نشان داده‌اند که مرگ آدم‌های زیادی می‌تواند منجر به شرایط زندگی بهتری برای بازماندگان شود. ولی در داستانگویی نه فلسفه، بلکه روانشناسی کاراکترها که آنها را به سمت آن فلسفه‌ها کشیده است اهمیت دارد. وگرنه همه می‌توانند یک فلسفه‌ی قلنبه‌سلنبه به کاراکترشان بچسبانند و ادعای شخصیت‌پردازی عمیق داشته باشند. ولی افراد کمی می‌توانند از داستانگویی به فلسفه برسند. تصور کنید شما به نهیلیسم اعتقاد دارید. شما یک روز ناگهان تصمیم نمی‌گیرند که نهیلیست شوید. حتما اتفاقاتی در زندگی‌تان شما را به‌طور اتوماتیک به سوی احساس بی‌معنایی کردن سوق می‌دهد. در داستانگویی چیزی که اهمیت دارد موشکافی روانشناسی شما است و مراحلی که برای رسیدن به پوچ‌گرایی پشت سر گذاشته‌اید مهم است. این همان چیزی است که باعث می‌شود با کاراکتر ارتباط قوی‌تری برقرار کنید. چون حتی اگر با فلسفه‌اش موافق نباشید، می‌توانید درد و رنج و احساسات ملتهبی که درونش شعله‌ور هستند را درک کنید. بله، در طول فیلم ما متوجه می‌شویم که تانوس از لحاظ احساسی توسط چیزهایی در گذشته ضربه خورده است (مثل نابودی شهرشان بر اثر افزایش جمعیت)، اما خبری از روانشناسی پشت آن نیست. این موضوع بهتر از هر جای دیگری در زمینه‌ی رابطه‌ی تانوس و گامورا دیده می‌شود. ما می‌دانیم که تانوس دخترش را دوست دارد، اما فقط به خاطر اینکه او به‌طور لفظی بهمان می‌گوید. اما اینکه چرا دوست دارد مشخص نیست. برای خود گامورا هم سوال است. عشقِ تانوس برای دخترش از طریق دلایل دراماتیک ابراز نمی‌شود. ما آنها را در حال تعامل با یکدیگر می‌بینیم، ولی هیچ خصوصیاتِ خاصی در رابطه‌شان وجود ندارد. هیچ داستانی وجود ندارد. همه‌چیز به ابراز احساسات درباره‌ی اینکه تانوس انتظار بیشتری از گامورا داشته و گامورا از او متنفر است خلاصه شده است. کاملا مشخص است که هدف نویسندگان بیشتر از روایت یک داستان، خلق وسیله‌ای مصنوعی برای جریحه‌دار کردنِ احساسات تماشاگران بوده است. در نتیجه رابطه‌ی آنها دلسوزی‌مان را برمی‌انگیزد، ولی نه یکدلی و نقشی در فهمیدن بهتر آنها ندارد. بنابراین اگرچه ما می‌فهمیم که حضور تانوس باعث می‌شود چه احساسی داشته باشیم (ترس و تهدید)، ولی واقعا نمی‌دانیم چه چیزی شخصیتِ او را تعریف می‌کند. می‌دانم که فیلم شامل فلش‌بک کوتاهی به دورانِ شکوه تایتان است و چگونگی تبدیل شدن آن از یک یوتوپیا به یک دنیای پسا-آخرالزمانی را نشان می‌دهد، ولی این صحنه برای فهمیدنِ تانوس خیلی سرسری و کلی است. در مقایسه به شخصیت‌پردازی کیل‌مانگر نگاه کنید. ما نه تنها متوجه می‌شویم دقیقا این آدم چه کسی، بلکه چرا چنین آدمی است و اینکه اتفاقی که برای او افتاده است چگونه در راستای تجربه‌های آدم‌های زیادی که خارج از یوتوپیای واکاندا مانده‌اند قرار می‌گیرد. کیل‌مانگر یک روز ظاهر نمی‌شود و در قالب دو-سه‌تا جمله تعریف نمی‌کند که چرا به چنین آدمی تبدیل شده است. در عوض فیلم شامل صحنه‌های متعددی است که برای قابل‌لمس کردن کیل‌مانگر طراحی شده‌اند. صحنه‌ای که کیل‌مانگر در کودکی در حال بسکتبال بازی کردن در محله‌ی فقیرنشینشان سرش را بالا می‌گیرد و فضاپیمایی را می‌بیند که در میان ابرها ناپدید می‌شود را به یاد بیاورد. یا در اوایل فیلم تی‌چالا در دنیای مُردگان به دیدار با نیاکانش می‌رود و با پدرش صحبت می‌کند. این صحنه در یک صحرای زیبای آفریقایی با آسمان‌های بنفش غیرزمینی که می‌درخشند جریان دارد و چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ فرمِ به تصویر کشیدنش زیباست. اما صحنه‌ای که دقت به کار رفته در «بلک پنتر» را بهم ثابت کرد این نیست. این صحنه بعدا از راه می‌رسد. وقتی کیل‌مانگر پادشاه می‌شود زیر آن شن‌های جادویی دفن می‌شود و همین کار را تکرار می‌کند. اما به جای دیدار از صحرای نیاکان واکاندایی‌اش، سر از همان آپارتمان چوب‌کبریتی‌شان در اُکلند در می‌آورد. همان جایی که خیلی از آفریقایی/آمریکایی‌های شبیه به او بزرگ شده‌اند. هنوز آن آسمان‌های بنفش درخشنده از پشت پنجره دیده می‌شوند، اما او کماکان گرفتار در میان همان دیوارهای بتنی‌ای است که از کودکی به یاد می‌آورد و تلویزیونی برفکی که هیچ چیزی برای ارائه به او ندارد. از آنجایی که دلیلِ کیل‌مانگر برای ایستادگی در مقابل قهرمان به‌طور دراماتیکی روایت شده است با او عمیقا همدلی می‌کنیم، ولی چنین اتفاقی برای تانوس نمی‌افتد. این مشکلی بوده که در بین فیلم‌های مارول سابقه‌دار است. از «ثور: دنیای تاریک» گرفته تا «ثور: رگناروک» و حالا «جنگ اینفینیتی»، همه آنتاگونیست‌هایی دارند که اگرچه دلیل تراژیک و قابل‌توجه‌ای برای کارهایشان دارند، ولی دلایل آنها چیزی بیشتر از یک سری بهانه‌های کلیشه‌ای نیست. بله، تانوس آنتاگونیست به مراتب قوی‌تری نسبت به امثال «دنیای تاریک» و «رگناروک» است، اما نه به خاطر شخصیت‌پردازی‌ باظرافت و عمیقش. بلکه به خاطر اینکه در حالی که قبلی‌ها اجازه‌ی کشتن نداشتند، تانوس دارد و در حالی که فیلم‌های قبلی از اکشن‌هایی که قهرمانان را به‌طرز طاقت‌فرسایی تحت فشار قرار بدهند بهره نمی‌بردند، «جنگ اینفینیتی» بهره می‌برد. اگر تبهکاران قبلی مارول هم اجازه‌ی کشتن داشتند، شاید به آنتاگونیست‌های قوی‌تری تبدیل می‌شدند. حقیقت این است که مارول با تانوس، مشکل اصلی آنتاگونیست‌هایش را حل نمی‌کند. یا حداقل مشکلی که در «بلک پنتر» حل کرده بود را در «جنگ اینفینیتی» تکرار نمی‌کند. قابل‌لمس کردنِ طرز فکر تانوس از این جهت اهمیت دارد که قضیه فقط به شخصیت‌پردازی خودش خلاصه نمی‌شود، بلکه تاثیر بزرگی روی درگیری اصلی قصه هم دارد. «جنگ اینفینیتی» حول و حوش یکی از قدیمی‌ترین درگیری‌های فلسفی تاریخ می‌چرخد: در یک طرف اخلاق وظیفه‌گرایی را داریم که می‌گوید هدف وسیله را توجیه نمی‌کند و اجازه نداریم که عده‌ای را برای نجات بقیه قربانی کنیم. حتی اگر در پایان همه نابود شوند. دار و دسته‌ی کاپیتان آمریکا دنباله‌روی این فلسفه هستند. اما در طرف دیگر یوتیلیتاریانیسم یا فایده‌گرایی را داریم که می‌گوید هدف وسیله را توجیه می‌کند. اگر کشتن نیمی از موجودات هستی، به معنی جلوگیری از نابودی همه است، باید دستکش اینفینیتی را به دست کنید و بشکن بزنید. مشکل این است که تصویری که فیلم از تانوس ارائه می‌دهد، بسیار حواس‌جمع و دقیق و با عذاب وجدان است. تانوس یکی از آن آنتاگونیست‌های وحشتناک که آرام و بی‌احساس هستند نیست (مثل آنتون چیگور از «جایی برای پیرمردها نیست»). در عوض او یکی از آن آنتاگونیست‌های وحشتناکی است که اشک می‌ریزد و کاملا مشخص است که از وحشت کاری که دارد می‌کند آگاه است. وقتی در حال به تصویر کشیدنِ تبهکاری هستیم که می‌خواهد یک نسل‌کشی در گستره‌ی هستی راه بیاندازد یعنی طبیعتا با آدم بدی طرفیم؛ یا حداقل با آدمی خاکستری. اما فیلم تانوس را بدون نشانه‌ای از دورویی، توهم یا هر چیز دیگری به تصویر می‌کشد. فیلم طوری با تانوس رفتار می‌کند که انگار باید برای او هورا بکشیم. فیلم فلسفه‌ و طرز فکر او را زیر سوال نمی‌برد. وقتی تانوس در جواب به اعتراض گامورا می‌گوید که سیاره‌ی او بعد از کشتاری که آنجا راه انداخته بود، شکوفا شده است، گامورا ساکت می‌شود؛ انگار که دلیل منطقی‌ای شنیده است. اگر به قهرمانان‌مان نگاه کنیم ‌می‌بینیم که فلسفه‌ی آنها تحت فشار قرار می‌گیرد. آنها اگرچه با اخلاق «نه» به کشتن پا پیش می‌گذارند، اما کارشان به جایی کشیده می‌شود که استار لُرد باید بین کشتنِ گامورا و رها کردن او در چنگالِ تانوس و اسکارت ویچ هم باید بین کشتنِ ویژن و افتادن سنگ ذهن به دست تانوس یکی را انتخاب کند. آنها در موقعیت پیچیده‌ای قرار می‌گیرند که فلسفه‌شان را زیر سوال می‌برد و نشان می‌دهد که باور ابرقهرمانانه‌ی آنها از زندگی با واقعیتِ زندگی فرق می‌کند. این چیزی است که درام و بحران و تنش قابل‌لمسی تولید می‌کند. اما چنین اتفاقی در رابطه با تانوس نمی‌افتد. فیلم با تانوس به عنوان آدم غمگینی که دارد فداکاری بزرگی می‌کند رفتار می‌کند. برای نمونه به یکی از بزرگ‌ترین تبهکاران تلویزیون یعنی والتر وایت از «برکینگ بد» نگاه کنید. والت از یک طرف به عنوان کاراکتری به تصویر کشیده می‌شود که در حال دست و پنجه نرم کردن با خیلی از بحران‌های ماست و از اینکه برخلاف ما دست روی دست نمی‌گذارد و برای فریاد زدن ‌توانایی‌هایش و برمی‌خیزد و در مقابل بی‌عدالتی جامعه و دنیا طغیان می‌کند مورد تشویق قرار می‌گیرد، ولی همزمان نمی‌توانیم چشممان را روی اعمال شنیع او و دورویی‌اش ببندیم. نتیجه تبهکار چندلایه‌ای است که به اسم خانواده، خانواده‌ها را نابود می‌کند و به اسم خانواده، انگیزه‌های خودخواهانه‌ای دارد. «برکینگ بد» بی‌وقفه طرز فکرمان درباره‌ی والت را به چالش می‌کشد. اما وقتی تانوس ایده‌ی نابودی نیمی از هستی را پیش می‌کشد تنها جواب گامورا یک چیزی در این مایه‌ها است که «آره، می‌دونم. ولی نسل‌کشی بدـه. نسل‌کشی عیبه. خجالت بکش». فلسفه‌ی تانوس در تار و پود قصه‌اش بافته نشده است. در عوض داستان ناگهان از حرکت می‌ایستد، تانوس روی صندلی می‌نشیند و شروع به تعریف کردن طرز فکرش برای گامورا و بینندگانش می‌کند برخلاف «برکینگ بد» که مدام طرز فکرِ والت را به چالش می‌کشد، «جنگ اینفینیتی» با تانوس طوری رفتار می‌کند که واقعا حق دارد و هیچ چیزی لای درزِ ایده‌اش نمی‌رود. گامورا یا هرکس دیگری هیچ‌وقت به تانوس نمی‌گوید که اگر نگاهی به تاریخ بیاندازد متوجه می‌شود که فقر، گرسنگی و زجر کشیدن حتی قبل از اینکه زمین به نهایت ظرفیت‌هایش برسد بخشی از زندگی ساکنانش بوده است. هیچکس نیست که به تانوس بگوید مشکل عدم وجود غذا برای سیر کردن شکم همه نیست، مشکل این است که همه پول کافی برای خریدن غذا ندارند. هیچکس نیست تا به تانوس بگوید فقر نه از افزایش جمعیت، بلکه از عدم پخشِ غیرعادلانه و ناکافی منابع در سرتاسر دنیا سرچشمه می‌گیرد. این در حالی است که عدم اطلاع مردم بخش‌هایی از دنیا درباره‌ی راه‌های کنترل تولید مثل را نادیده بگیریم. چه چیزی جلوی پخش عادلانه‌ی منابع در دنیا را می‌گیرد؟ ساختارهای قدرت، دولت‌ها، کمپانی‌های بزرگی که به هر سمتی که باد بوزد می‌چرخند و تمام کسانی که برای بهتر شدن دنیا، حاضر به قربانی کردن چیزی از سمت خودشان نمی‌شوند. منظورم از این حرف‌ها این نیست که انقلاب علیه ساختارهای قدرت راه‌حال است. کافی است سریال «مستر روبات» را تماشا کنید تا متوجه شوید قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. منظورم این است که مشکلی که تانوس روی آن دست گذاشته است خیلی پیچیده‌تر است و به افزایش بی‌رویه‌ی جمعیت خلاصه نمی‌شود. اینکه تانوس چنین ایده‌ای داشته باشد هیچ عیبی ندارد، اما اینکه داستان به شکلی روایت شود که مردم بعد از دیدن فیلم با خودشان بگویند «تانوس حق داشت» خیلی بد است. مطمئنا هدف نویسندگان این نبوده است که از نسل‌کشی دفاع کنند. هدف آنها خلق آنتاگونیستی خاکستری بوده است اما راه را اشتباه رفته‌اند. آنها به جای اینکه تانوس را به کاراکترِ پیچیده‌ای تبدیل کنند، از اشاره کردن به حفره‌های واضحِ نقشه‌اش برای نجات هستی از طریق نسل‌کشی سر باز زده‌اند. به عبارت خیلی ساده‌تر «جنگ اینفینیتی» می‌خواهد «واچمن» باشد، اما خراب می‌کند. اگر آلن مور هرکدام از کاراکترهایش را به دور یک فلسفه پیچیده است و تمام این فلسفه‌ها را طوری به چالش می‌کشد که در نهایت ما می‌مانیم و کاراکترهایی که بین خوب و بد بودنشان مانده‌ایم، «جنگ اینفینیتی» فقط ادای واقع‌گرایی و فلسفه را در می‌آورد و واقعا به دل بحث شیرجه نمی‌زند. بالاخره داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که جزو یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ دنیا است. عموم مردم در حالی به تماشای این فیلم می‌نشینند که این فیلم یکی از باورهای اشتباه‌شان را تایید می‌کند: ازدیاد جمعیت مشکل اول و آخر دنیا است. برای روایت داستان‌های درگیرکننده نیازی به فراهم کردن انگیزه‌های قابل‌لمس و قابل‌همذات‌پنداری برای تبهکار نیست، اما اگر این کار را می‌کنید، باید حواس‌تان باشد که باید به تمام زاویه‌هایش فکر شود. محصول نهایی اثری است که همزمان شگفت‌انگیز و معمولی است. به همان اندازه که فرمولِ زنگ‌زده‌ی مارول را درهم می‌شکند، به همان اندازه هم همچنان دنباله‌روی آن است. تانوس با خود تهدید و جذبه‌ای به این فیلم می‌آورد که شاید از آغازِ دنیای سینمایی مارول تاکنون نمونه‌اش را ندیده بودیم، اما تهدیدبرانگیزی او بیشتر از شخصیت‌پردازی عمیقش، حاصل معرفی مرگ به عنوان یک عنصر قابل‌اتکا در این فیلم است. اگرچه با گسترده‌ترین اثر مارول طرفیم، اما سازندگان به گونه‌ای این کشتی بزرگ را هدایت کرده‌اند که نتیجه حتی در مقایسه با خیلی از فیلم‌های مستقلشان، به یکی از منسجم‌ترین و چفت و بست‌دارترین فیلم‌هایشان از لحاط ساختار داستانگویی بدل شده است. با اینکه دیالوگ‌های رد و بدل شده بین کاراکترها آن‌قدر خوب هستند که داستان را تند و سریع به جلو هدایت می‌کنند،‌ اما درگیری‌های لفظی آنها خالی از بحران و بیشتر حول و حوش شوخ‌طبعی و برنامه‌ریزی می‌چرخد. درست برخلافِ قسمت اول «اونجرز» که در مسیر کنار گذاشتن خودخواهی و غرور قهرمانان و تبدیل کردن آنها به یک تیم واحد، شاملِ درگیری‌های لفظی و دراماتیک زیادی می‌شد. اگرچه اینجا هم بحران‌هایی مثل دوری کاپیتان آمریکا از باکی، دعوای تونی استارک و استیو راجرز و رابطه‌ی بلک ویدو و بروس بنر را داریم، ولی فیلم آن‌قدر سرش شلوغ است که هیچکدامشان را جدی نمی‌گیرد و معلوم نیست که در فیلم بعدی هم جدی بگیرد. تمام اینها به سرانجامی ختم می‌شود که فعلا نمی‌توان به نتیجه‌ی قاطعی درباره‌اش رسید. تانوس هر شش سنگ را به دست می‌آورد و بشکن می‌زند. نیمی از ابرقهرمانان مارول یکی پس از دیگری شروع به ناپدید شدن می‌کنند. از یک طرف این صحنه به بهترین شکل ممکن وحشتی هرکدام از آنها در این لحظه حس می‌کنند را به تصویر می‌کشد. از تنگی نفس و وحشت‌زدگی پیتر پارکر در آغوشِ تونی استارک تا بی‌تفاوتی واندا به ناپدید شدن در حالی که با چشمانی مُرده به جنازه‌ی ویژن خیره شده است. طرفداران شاید سال‌ها در حال گمانه‌زنی درباره‌ی کسانی که در «جنگ اینفینیتی» می‌میرند بودند و اکثرا اتفاق نظر داشتند که قدیمی‌های مارول از جمله تونی استارک و استیو راجرز جزو قربانی‌ها خواهند بود. اما «جنگ اینفینیتی» ورق را برمی‌گرداند. این فیلم دقیقا همان ابرقهرمانانِ جوانی را می‌کشد که فکر می‌کردیم بیشتر از همه در امان خواهند بود. فقط یک مشکل وجود دارد: ما می‌دانیم از آنجایی که دنباله‌های «بلک پنتر» و «مرد عنکبوتی» در دستور ساخت قرار دارند، تمام کسانی که ناپدید شدند بیشتر از اینکه مُرده باشند، گروگان گرفته شده‌اند و هنوز فرصتی برای بازگرداندن آن وجود دارد. بنابراین کشتاری که در پایان فیلم اتفاق می‌افتد بیشتر از اینکه به خاطر مُردن این کاراکترها ترسناک باشد، به خاطر تماشای وحشتِ حاصل از مُردن در صورتشان ترسناک است. ما می‌دانیم که آنها به هر ترتیبی که شده برمی‌گردند، اما خودشان در آن لحظه باور دارند که همه‌چیز برایشان به پایان رسیده است و دارند به آخرین تصاویری که از زندگی خواهند دید نگاه می‌کنند. پس نمی‌دانم دقیقا باید چه واکنشی به پایان‌بندی این فیلم داشته باشم. از یک طرفِ می‌خواهم از این مرگ‌های قلابی عصبانی باشم، اما از طرف دیگر می‌دانم که «جنگ اینفینیتی» حکم نیمه‌ی اول یک داستان دو قسمتی را دارد که باید برای قضاوت کردنِ نحوه‌ی رفتار کردن آن با مرگ صبر کنیم؛ «اونجرز ۴» جایی است که باید دید مارول در در آغوش کشیدن مرگ چقدر جدی خواهند بود. روی هم رفته «اونجرز: جنگ اینفینیتی»، فیلم نامتعادلی است. در حالی جزو بهترین فیلم‌های مارول قرار می‌گیرد که بدون نقص‌های جدی نیست. در حالی برخی از مهم‌ترین کمبودهای فیلم‌های مارول را حل می‌کند که بدون کمبود نیست. در حالی مرگ را به این دنیا معرفی می‌‌کند و یک عروسی خونین راه می‌اندازد که می‌دانیم کسی واقعا هنوز نمُرده است. در حالی که به خاطر مدیریت گستردگی داستانش یک دستاورد محسوب می‌شود، اشتباه فیلمنامه‌نویسی بزرگی هم در رابطه با شخصیت‌پردازی تانوس مرتکب شده است. با این وجود اکشن‌های فانتزی این فیلم را در هیچ جای دیگر از بلاک‌باسترهای هالیوود نمی‌توان پیدا کرد. «جنگ اینفینیتی» دوباره بعد از مدت‌ها کاری کرد تا از تماشای یک فیلم مارولی لذت ببرم، اما نتوانست نظرم را به‌طور کامل درباره‌ی این استودیو و آینده‌اش عوض کند. «اونجرز ۴» فرصت آخر است ... ـنقد فیلم از رضا حاج محمدی
2018-08-30 22:19:27
مشاهده پست
babaee1362
فیلم Avengers: Infinity War، اولین قسمت از فینالِ دو قسمتی داستانی است که از ۱۰ سال پیش شروع شده بود. مارول تا چه اندازه در مدیریت این حماسه‌ی غول‌آسا موفق بوده است؟ هشدار: این متن داستان فیلم رو لو می‌دهد. «اونجرز: جنگ اینفینیتی» (Avengers: Infinity War) شاید سرانجام مرگبار خیلی از کاراکترهای دنیای سینمایی مارول باشد، اما این فیلم حکم یک احیای دوباره برای خودِ دنیای سینمایی مارول را دارد. غول‌آسا‌ترین کراس‌اور مارول شاید به سرانجامی می‌رسد که طرفداران را برخلاف همیشه در سکوت و اندوه مطلق رها می‌کند، اما همزمان فیلمی است که باید به خاطر ساخته شدنش جشن بگیریم. «جنگ اینفینیتی» نقش لحظه‌‌‌ی معروفی از «پالپ فیکشن» را دارد که جولز با ترس و لرز و سراسیمگی، آمپولِ بزرگِ آدرنالین را بالا می‌برد و روی نقطه‌ی قرمزی که روی قفسه سینه‌ی میا کشیده است فرو می‌کند تا او را از لبه‌ی اوردُز کردن نجات بدهد. «جنگ اینفینیتی» اگرچه با شکستِ اسفناکِ ابرقهرمانان کیهانِ مارول به اتمام می‌رسد، ولی این فیلم یک پیروزی و موفیقت به‌یادماندنی و بزرگ برای سازندگانش حساب می‌شود. بعد از اتمام این فیلم می‌توان دنیای سینمایی مارول را دید که از حالت نیمه‌بیهوشی و هیزبان‌گویی ناگهان با یک فریاد بلند از ته حلق به حالت بیداری می‌رسد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوباره این کلمات را به زبان بیاورم، ولی «جنگ اینفینیتی» خوشبختانه در کمال شگفتی باعث شد تا خلاف چیزی که کاملا بهش ایمان داشتم اتفاق بیافتد: «اونجرز: جنگ اینفینیتی» را فقط دوست ندارم، بلکه اعتقاد دارم این فیلم علاوه‌بر یکی از بهترین بلاک‌باسترهایی که تاکنون از کارخانه‌ی هالیوود بیرون آمده است، فیلمی است که در کلاس‌های درسِ فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی مورد بررسی و موشکافی و آموزش قرار خواهد گرفت. شما را نمی‌دانم، ولی من خیلی وقت بود که به این نتیجه رسیده بودم که حالاحالاها قرار نیست یکی از فیلم‌های مارول را با چنین جملاتِ سنگین و باشکوهی توصیف کنم. خیلی دلم برای گفتن چنین جملاتِ تحسین‌برانگیزی برای فیلم‌های مارول تنگ شده بود. از آن بیشتر، خیلی وقت بود که دلم برای تماشای یک فیلم مارولی و لذت بردن از آن تنگ شده بود. مگر نه اینکه هدفِ اصلی این فیلم‌ها سرگرمی است. مگر نه اینکه این فیلم‌ها براساسِ یک مشت کامیک‌بوک‌های رنگارنگ و دل‌انگیز و خوشگل ساخته شده است و مگر نه اینکه این فیلم‌ها با این همه ستاره‌ها و سوپراستارها و استعدادهای غیرمنتظره‌ی تازه پُر شده است و از بودجه‌های هنگفتی بهره می‌برند. ولی چرا هیچکدام از اینها برای شکل‌دهی به یک نتیجه‌ی مستحکم و واحد و مفرح به خوبی در هم چفت و بست پیدا نمی‌کنند. یادم نمی‌آید آخرین فیلم مارولی که واقعا ازش لذت بردم چه بود؛ «مرد آهنی ۳»، «کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان» یا قسمت اول «نگهبانان کهکشان». ولی می‌دانم که مارول خیلی وقت است که دچار بدترین اتفاقی که می‌تواند برای یک مجموعه بیافتد شده است: فرمول‌زدگی. بالاخره یکی از آفت‌های به راه انداختن دنیاهای سینمایی که تا آینده‌ی تقریبا نامعلومی ادامه دارند و هر فیلم مجبور است تا در محدوده‌های سفت و سخت از پیش تعیین شده‌ای حرکت کند این است که دیر یا زود به تکرار می‌افتد. با فیلم‌های محافظه‌کاری روبه‌رو می‌شویم که آهسته می‌روند و می‌آیند تا گربه شاخشان نزند. البته که یکی از دلایلِ استقبال گسترده از فیلم‌های مارول این است که برخلافِ فیلم‌های دی‌سی‌ و «شاه آرتور»ها و «مومیایی»‌ها نسخه‌ی کج و کوله و ضعیف‌تر و بی‌هویت‌تری از فیلم‌های بهتر نیستند و اعتماد مردم را به دست آورده‌اند. اما عدم شباهت فیلم‌های مارول به بلاک‌باسترهای دیگر سینما به این معنی نیست که آنها نمی‌توانند شبیه خودشان نباشند. وقتی حتی «بلک پنتر»، قوی‌ترین فیلم مارول پس از سال‌ها هم نمی‌تواند از افتادن در دام قابل‌پیش‌بینی‌بودن و ساختار کپی‌پیست‌شده‌ی این مجموعه از روی یکدیگر فرار کند، یعنی اوضاع وارد مرحله‌ی اضطرار شده است. یعنی آژیر به صدا در آمده است. یکی از موهبت‌ها و نفرین‌های ما انسان‌ها این است که همه‌چیز خیلی زود برایمان عادی می‌شود. بالاخره انگار نه انگار که دلار ۱۲ هزار تومان شده است. یکی از چیزهایی که قربانی عادی‌سازی ما شده است، فیلم‌های مارول است. بعضی‌وقت‌ها واقعا فراموش می‌‌کنیم که در حال زندگی کردنِ در دنیایی که فیلم‌های مارول وجود دارند هستیم. مثل این می‌ماند که یک روز یک فضاپیمای بیگانه‌ی غول‌آسا روی آسمان شهرمان پدیدار شود و بعد از کمی شگفت‌زدگی طوری رفتار کنیم که انگار این شی پرنده از اولش همین‌جا بوده است. فیلم‌های مارول فقط یک سری بلاک‌باسترهای دنباله‌دارِ موفق نیستند، بلکه آنها باید به خاطر منتقل کردن دنیای افسارگسیخته‌ی کامیک‌بوک‌ها به سینما تشویق شوند؛ فیلم‌هایی که نه تنها به‌طور جسورانه‌ای با کنار هم قرار دادن یک سربازِ وطن‌پرست از جنگ جهانی دوم، یک خدای آزگاردی، یک جاسوسِ روسی، یک غول سبز، یک درخت‌ متحرک و یک استاد هنرهای جادویی با شنلِ خودآگاه، کار فوق‌العاده‌ای از لحاظ گسترش مرزهای محتوایی سینمای عامه‌پسند و جریان اصلی انجام داده است، بلکه علیه خیلی از قانون‌های فیلمسازی مرسوم هالیوودی عمل کرده است. سینمای عامه‌پسند همان‌طور که از اسمش مشخص است در حالی برای عموم مردم ساخته شده است که دنیای سینمایی مارول از درون مدیوم بسیار نِردپسندانه‌ای مثل کامیک‌بوک‌ها زندگی گرفته است و بیرون آمده است. هدفِ سینمای عامه‌پسند در حالی جلب توجه کسانی است که فیلم‌ها را بیشتر از ترن هوایی شهربازی جدی نمی‌گیرند که خلقِ دنیای سینمایی مشترکی پُر از کاراکترها و داستان‌هایی که در یکدیگر تنیده شده‌اند و با یکدیگر هم‌پوشانی پیدا می‌کنند تاکنون مختصِ سریال‌های تلویزیونی و کامیک‌بوک‌ها بوده است. تبدیل کردن این فرمول به پرفروش‌ترین و پرطرفدارترین مجموعه‌ی سینمایی حال حاضر تشویق دارد و لازم است هر از گاهی کار اعجاب‌برانگیز آنها را به یاد بیاوریم و جلوی عادی شدنش در چشمانمان را بگیریم. Avengers: Infinity War بالاخره یک دلیلی داشت که هالیوودی‌ها فکر می‌کردند تصمیم مارول برای زمینه‌چینی یک دنیای سینمایی از صفر دیوانه‌وار بود. نه فقط به خاطر اینکه قرار دادنِ یک سرمایه‌گذار میلیاردر در دنیای بیگانه‌ها و جادوگران و یک راکون سخنگو از لحاظ منطقی جور در نمی‌آید و نه فقط به خاطر اینکه درهم‌تنیدگی این همه خط داستانی، تماشاگران را سردرگم می‌کند و منجر به خط داستانی چاق و چله‌ای می‌شود که مثل سیم هندزفری با خودش گره می‌خورد (مثل اتفاقی که این روزها با فیلم‌های «افراد ایکس» اتفاق افتاد). دلیل اصلی‌اش این بود که هالیوددی‌ها اعتقاد داشتند که قرار دادن قهرمان اصلی یک فیلم در کنار قهرمان اصلی یک فیلم دیگر هیچ دلیل دراماتیک و تماتیکِ قابل‌توجه‌ای به جز هیجانِ خالی ناشی از دیدن این دو قهرمان در کنار یکدیگر ندارد. اما مارول به کاری که می‌خواست بکند اعتقاد داشت. آنها می‌دانستند هیجان خالی دیدن دو قهرمان در کنار یکدیگر دقیقا همان چیزی است که مثل ریگ در کامیک‌بوک‌ها اتفاق می‌افتد و به یک روتین عادی تبدیل شده است. همچنین آنها می‌دانستند تا وقتی شخصیت‌هایی را پردازش کنند که مردم آنها را دوست داشته باشند و با آنها ارتباط برقرار کنند هر مشکل و مانعی به‌طور اتوماتیک از میان برداشته می‌شود. بالاخره اگر زمینی را که برجِ دنیای سینمایی مارول روی آن بنا شده به اندازه‌ی کافی بکنیم، می‌بینیم که اولین لایه‌های این سازه‌ی عظیم را شیطنت و جذابیت خاص رابرت داونی جوینور، اخلاق خاکی کریس ایوانز، شخصیتِ پهلوانانه اما کودکانه‌ی کریس همسوورث و تضاد شخصیت غمگین و افسرده‌ی مارک رافلو با هیولای کله‌خراب و مشت‌زنی که درونش لانه کرده است تشکیل می‌دهند. به تدریج با اضافه شدن به کاراکترهای فرعی به جمع اصلی‌ها، در شرایطی قرار داریم که تماشای بگو مگوها و وقت گذراندن و جنگیدن این کاراکترها در کنار یکدیگر به یکی از جذابیت‌های ابتدایی‌‌ این فیلم‌ها تبدیل شده است. وقتی این همه شخصیت‌های دوست‌داشتنی و پرطرفدار داریم، مردم همیشه یک نور هدایت‌شده برای گم نشدن وسط یک همه دنباله و خط‌های داستانی گوناگون دارند. نکته‌ی مهمی که هیچکدام از استودیوهایی که سودای به راه انداختن دنیاهای مشترک داشته‌اند جدی نگرفته‌اند و اولین و آخرین چیزی که از موفقیت مارول یاد گرفته‌اند، بدترینشان است: سکانس‌های پسا-تیتراژ که قول فیلم‌های بعدی را می‌دهند. آنچه در مورد «جنگ اینفینیتی» باید بدانیم این است که این فیلم برای به حقیقت پیوستن، چالش‌های متعددی را جلوی خودش می‌دید اما هرچه مارول را به خاطر انقلابی که با فیلم‌ها کرده تشویق می‌کنم و هرچه از روزهای خوشی که با این فیلم‌ها داشته‌‌ام به نیکی یاد می‌کنم، نمی‌توانم این حقیقت را فراموش کنم که دیگر خسته شده‌ام. دیگر بدنم جوابگو نیست. نه اینکه کلا از فیلم‌های ابرقهرمانی خسته شده باشم، بلکه از جنسی که مارول ارائه می‌دهد خسته شده‌ام. فیلم‌های ابرقهرمانی در بهترین حالت به ترکیب خارق‌العاده‌ای بین هیجان‌های لجام‌گسیخته، احساساتِ درگیرکننده، بازسازی تراژدی‌های یونانی و بررسی فلسفه‌های سیاسی و اجتماعی روز و موشکافی روان‌های درهم‌شکسته تبدیل می‌شوند. آخه، چه کسی را می‌توانید پیدا کنید که با چنین ترکیب بی‌نظیری مشکل داشته باشد. ولی مشکل این است که مارول بعد از فاز اول که تازگی‌اش را از دست داد و نوبت به انجام کار اصلی برای حفظ کردنِ تازگی‌اش در طولانی‌مدت رسید، دست روی دست گذاشت و این‌گونه آنها به استادان ساختنِ فیلم‌های استاتیک تبدیل شدند. آنها بلد شدند که چگونه همه‌چیز را طوری کنار هم بچینند که اتفاق بزرگی نیافتد،‌ بلکه فقط به اتفاق بزرگی که در آینده خواهد افتاد اشاره کنند. نتیجه این است که دنیای سینمایی مارول به ترن هوایی‌ای تبدیل شده است که بارها و بارها سوارش شده‌ایم. شاید دفعه‌ی اول و دوم تا مرز غش کردن رفته باشیم، اما به مرور به آن عادت کرده‌ایم. می‌دانیم هر کدام از پستی و بلندی‌ها کجا است و با اینکه دفعات اول با سرگیجه و حالت تهوع و تپش قلب از قطار پیاده می‌شدیم، ولی الان کاملا هوشیار و در کنترل هستیم. اما حالا سروکله‌ی فیلمی پیدا شده است که قصد دارد این روتینِ حوصله‌سربر را بشکند. فیلمی که به همان اندازه که تمام فاکتورهای یک فیلم مارولی را رعایت می‌کند، به همان اندازه هم در تضاد با فیلم‌های قبلی قرار می‌گیرد. فیلمی که به همان اندازه که یک «اونجرز» است، به همان اندازه هم با «اونجرز»های قبلی فرق می‌کند؛ چه از لحاظ افق گسترده‌ترش و چه از لحاظ ساختار داستانگویی‌اش. «جنگ اینفینیتی» همان فیلمی است که بعد از اتمام هرکدام از فیلم‌های مستقل قبلی، قولِ رسیدن به آن بهمان داده می‌شد. اینجا جایی است که مارول از خواب زمستانی بیدار می‌شود و خود واقعی‌اش را به نمایش می‌گذارد. اینکه اگر آنها کمی محافظه‌کاری را کنار می‌گذاشتند چه اتفاقی می‌افتاد؛ یک قدم عقب‌نشینی از فرمول جواب پس داده اما نخ‌نماشده‌ی آنها به معنی کیلومترها پیشرفت است. اما صحبت درباره‌ی «جنگ اینفینیتی» با چنین صفاتِ مثبت و خوشگلی به این معنی نیست که مارول به‌طور کامل خودش را رستگار کرده است. در واقع «جنگ اینفینیتی» شاید اولین فیلم مارول باشد که احساسِ دوگانه‌ای نسبت بهش دارم. Avengers: Infinity War بعد از تماشای این فیلم ترکیبی از احساساتی را که بعد از «اونجرز» و «اونجرز: دوران اولتران» داشتم حس می‌کردم. از یک طرف مثل زمانی که «اونجرز» را برای اولین‌بار دیدم هیجان‌زده بودم که مارول چگونه چنین پروژه‌‌ای را مدیریت کرده است و از اینکه می‌دیدم که برخی از بزرگ‌ترین مشکلات فیلم‌های آنها در اینجا برطرف یا کمتر شده خوشحال بودم و از طرف دیگر مثل زمانی که برای اولین‌بار «دوران اولتران» را دیدم، احساسِ تهوع‌آورِ کسی را داشتم که بهم دروغ گفته شده است؛ احساس کسی که به امید تماشای فیلمی که قرار است پایه‌های دنیای سینمایی مارول را تکان بدهد و آن را از حالت استاتیکی که در آن گرفتار شده است نجات بدهد سراغش رفته است، اما چیزی که گیرش می‌آید این کار را انجام نمی‌دهد. به عبارت بهتر «جنگ اینفینیتی» را می‌توان به این شکل توصیف کرد: فیلمی که به اندازه‌ی کافی بالاتر از استانداردهای کسل‌آور و ساختارِ فرمول‌زده‌ی فیلم‌های اخیر مارول قرار می‌گیرد که انرژی تازه‌ای به رگ‌های این مجموعه تزریق کند و سرزندگی و هیاهوی گم‌شده از این فیلم‌ها را برگرداند، اما آن‌قدر بالاتر از استانداردها قرار نمی‌گیرد که به‌طور کلی آنها را پشت سر بگذارد و از ساختار فرمول‌زده‌ی فیلم‌های مارول خارج شود. اگرِ فرمول مارول را خورشید در منظومه‌ی شمسی حساب کنیم، امثال «ثور: رگناروک» و «بلک پنتر» و «نگهبانان کهکشان ۲»، عطارد و زهره و زمین حساب می‌شوند و «جنگ اینفینیتی» حکم زحل یا اورانوس را دارد. «جنگ اینفینیتی» به اندازه‌ی کافی از فرمول مارول فاصله دارد که فضای تازه‌ای را ارائه بدهد، اما کماکان در منظومه‌ی شمسی گرفتار است و کماکان باید به دور مدارِ خورشید بچرخد. نتیجه فیلمی است که به عنوان فیلمی مستقل به خاطر ساختارِ منسجمش که جلوی متلاشی شدن این همه کاراکتر و اتفاق را نگرفته است مورد تحسین قرار می‌گیرد، ولی به عنوان قسمت اول فینالِ دوگانه‌ای که قرار بود قوس داستانی آغاز شده با «مرد آهنی» را به پایان برسد شکست می‌خورد. فیلمی که تا دلتان بخواهد تند و سریع و آتشین است که درگیرتان نگه دارد، اما همزمان ادامه‌‌دهنده‌ی برخی مشکلاتِ همیشگی مارول هم است. اما بگذارید با جنبه‌ی مثبت فیلم شروع کنیم: اولین چیزی که درباره‌ی «جنگ اینفینیتی» باید بدانیم این است که این فیلم برای به حقیقت پیوستن، چالش‌های متعددی را جلوی خودش می‌دید. چالش اول فیلمنامه‌نویسان این بود که باید بیش از ۲۰‌تا کاراکتر اصلی از بیش از ۱۰ مجموعه را طوری در کنار هم مدیریت می‌کردند که حضور تک‌تکشان و تاثیرگذاری‌شان روی داستان احساس شود. بدترین اتفاقی که برای فیلم کراس‌اور شلوغی مثل «جنگ اینفینیتی» می‌تواند بیافتد این است که اکثر کاراکترها فقط جهت قرار گرفتن روی پوسترها در فیلم حضور داشته باشند. «جنگ اینفینیتی» شاید در رابطه با کاپیتان آمریکا و بلک پنتر به این مشکل دچار شده است، ولی درصد موفقیتش آن‌قدر بیشتر است که از افتادن در این چاه جاخالی می‌دهد. چالش دوم این بود که اگرچه ۹۵ درصد کاراکترهای اصلی مارول از نقاط مختلف کیهان و از پس‌زمینه‌های گوناگون دور هم جمع شده‌اند، ولی این فیلم باید از خط داستانی مستقل و مستحکمی بهره می‌برد. کافی است نگاهی به فیلم‌هایی مثل «بتمن علیه سوپرمن» و «جاستیس لیگ» بیاندازید و ببینید وقتی تعداد کاراکترها بالا می‌رود، احتمالِ روبه‌رو شدن با فیلمی شلخته و سردرگم هم بالا می‌رود و در نهایت ممکن است نویسندگان به جای اینکه کاراکترهای رنگارنگشان را کنار هم بگذارند تا یک هویت واحد را تشکیل بدهند، افسار کار از دستشان در برود و فیلمی را تحویل‌مان بدهند که همچون مخلوط کردنِ پنج‌-شش‌تا فیلم متفاوت که به یک آش شله‌قلم‌کار تبدیل شده است به نظر برسد. فراموش نکنیم که همه‌ی کاراکترهای «جنگ اینفینیتی» قبل از این فیلم با هم آشنا نبوده‌اند. کسانی مثل تونی استارک و دکتر استرنج و ثور و دار و دسته‌ی استار لُرد برای اولین‌بار است که با یکدیگر و با بقیه آشنا می‌شوند. بنابراین فیلم نه تنها باید همه‌ی آنها را به عنوان یک ارتش واحد در مقابل یک تهدید مشترک قرار بدهد، بلکه باید از قبل راهی برای معرفی آنها به یکدیگر هم پیدا کند. در فیلمی که حکم فینالی را دارد که بزن‌بزن و کشت و کشتار از همان لحظه‌ی اول آغاز می‌شود و این ریتم پُرسراسیمه باید بی‌وقفه تا انتها حفظ شود، اطمینان حاصل کردن از اینکه معرفی شخصیت‌ها به یکدیگر جلوی جنبش رو به جلوی قصه را نگیرد خیلی مهم است و این کار با فیلمی با بیش از ۲۰‌تا شخصیت اصلی، یک چالش واقعی تبدیل می‌شود. تمام اینها در حالی است که «جنگ اینفینیتی» از استودیویی می‌آید که سابقه‌ی ضد و نقیضی در زمینه‌ی کراس‌اورسازی داشته است. آنها از یک طرفِ قسمت اول «اونجرز» را دارند که شاهکارِ سینمای کامیک‌بوکی و نمونه‌ی بارزِ درهم‌تنیدگی اکشنِ ابرقهرمانی خالص و داستانگویی حساب‌شده و احساسی است و از طرف دیگر آنها «دوران اولتران» را ساخته‌اند که خودش به جمع تمام فیلم‌هایی که با سودای تکرار «اونجرز» با کله سقوط کردند پیوست. همچنین سابقه‌ی برادران روسو در دنیای سینمایی مارول به عنوان کارگردانان «جنگ اینفینیتی» هم به همین اندازه پیش‌بینی آینده را سخت کرده بود. آنها در حالی با «کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان»، یکی از تنش‌زاترین و قوی‌ترین فیلم‌های مارول را ساخته‌اند که با «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی»، یکی از حیاتی‌ترین فیلم‌های مارول را چه از لحاظ داستانگویی و چه از لحاظ طراحی اکشن، خراب کردند. پس سوال این بود که «جنگ اینفینیتی» به کدام طرف میل می‌کند؟ آیا در راستای فضای سنگین و تعلیق‌‌آفرین و سرراستِ «سرباز زمستان» قرار می‌گیرد یا خاطراتِ کابوس‌وارم از سکانس فرودگاه «جنگ داخلی» را زنده می‌کند. با اینکه طبیعتا دوست داشتم که برادران روسو همان مهارتی را که ازشان در «سرباز زمستان» دیده بودم در «جنگ اینفینیتی» به نمایش بگذارند، اما آنها تصمیم پسندیده‌تری گرفته‌اند: «جنگ اینفینیتی» گردهمایی بهترین ویژگی‌های «سرباز زمستان» و «جنگ داخلی» و البته «اونجرز» است. «جنگ اینفینیتی» ترکیبی از فضای تیره و تاریک «سرباز زمستان»، اکشن‌های ابرقهرمانی/انیمه‌ای «جنگ داخلی» و داستانگویی حادثه‌محورِ متمرکز «اونجرز» است. اما سوال این است که سازندگان چگونه توانسته‌اند این چالش‌ها را از میان بردارند؟ آنها چگونه موفق شده‌اند این همه شخصیت را به شکلی کنترل کنند و انگیزه‌ها و بحران‌ها و تغییر و تحول‌هایشان را به شکلی در نظر بگیرند که نتیجه به یک افسارگسیختگی منظم منجر شده است؟ راه‌حل برادران روسو دو چیز بوده است: اول اینکه آنها گروه کاراکترهای پرتعداد فیلم را به سه بخش جداگانه تقسیم کرده‌اند که هرکدام شاملِ پایان‌بندی‌های خودشان هستند و همه‌ی آنها را با کشیدن یک ریسمان نامرئی بینشان به یکدیگر متصل کرده‌اند. شاید چیزی شبیه به حرکتی که در رابطه با خط‌های داستانی ساحل، دریا و آسمان در «دانکرک» دیده بودیم. این نوع داستانگویی خودش یک چالش جدید ایجاد می‌کند: چگونه به‌طور همزمان بین سه درگیری رفت و آمد کنیم که نه تنها باعث شکسته شدنِ ریتم تعلیق و تنش نشوند، بلکه آن‌قدر با هم تفاوت داشته باشند که تماشاگر بین چنین هیاهو و هرج و مرج غول‌آسایی گم نشود و از محل قرارگیری مهره‌ها و اهدافشان آگاه باشد. همزمان این نبردها باید آن‌قدر در یکدیگر چفت شوند که حسِ رفت و آمد بین سه فیلم متفاوت به بیننده دست ندهد. چرخ‌دنده‌های یک ساعت را در نظر بگیرید که اگرچه هرکدام رنگ‌های متفاوتی دارند، اما طوری در یکدیگر قفل شده‌اند و موجب حرکت یکدیگر می‌شوند که اگر یکی از آنها حذف شود، عقربه‌ها از حرکت می‌ایستند. Avengers: Infinity War «جنگ اینفینیتی» یکی از فیلم‌های مستقل مارول نیست که اگر چیزی کار نمی‌کرد،‌ فیلم هرطور شده روی ریل باقی می‌ماند و خودش را به ایستگاه آخر می‌رساند. اینجا داریم درباره‌ی فیلمی با گستردگی نفسگیر و تعداد چرخ‌دنده‌های سرسام‌آوری حرف می‌زنیم که عدم هماهنگی یکی از اجزایش منجر به عدم عملکرد خوب بقیه‌ی اجزا می‌شود. «جنگ اینفینیتی» برای اینکه به حقیقت تبدیل شود باید مثل ساعت کار کند. تک‌تک اجزای این فیلم از سرتاسر کیهانِ مارول دور هم جمع شده‌اند. مثل ساختن یک ساعت با استفاده از چرخ‌دنده‌های باقی مانده از ساعت‌های دیگر می‌ماند. هرکدام از این اجزا همچون بچه‌های بدجنس و تخسی هستند که دنبال فرصتی برای بیرون پریدن از صف و انجام کار خودشان هستند. منظم نگه داشتن همه‌ی آنها کنار هم برای رسیدن به یک هدف سخت است. اما «جنگ اینفینیتی» در این ماموریت موفق می‌شود. اول به خاطر اینکه فیلم با جدا کردن کاراکترها از یکدیگر و تشکیل دادن گروه‌های کوچک‌تر با بحران‌ها و اهدافِ منحصربه‌فرد خودشان، یک غذای بزرگ را برای بلعیدن و هضم بهتر به تکه‌های کوچک‌تر تقسیم کرده است. خط داستانی اول مربوط به نبرد واکاندا می‌شود. جنگ چندوجهی و غول‌آسایی که یادآور نبرد هولمز دیپ از «ارباب حلقه‌ها» است که نه تنها میزبان برخی از کاراکترهایی مثل کاپیتان آمریکا و باکی و بلک پنتر و بلک ویدو و بروس بنر درون هالک‌باستر می‌شود، بلکه شامل برخی از اعضای فرزندانِ تانوس می‌شود که هرکدام از آنها می‌توانند حکم آنتاگونیست اصلی یک فیلم مستقل را داشته باشند. همزمان هزاران هزار سرباز و جک و جانورهای ارتشِ تانوس هم همچون دو دریای خروشان به یکدیگر برخورد می‌کنند. برادران روسو هرکدام از این خط‌های داستانی را با جنس اکشن و پالت رنگی‌شان از هم جدا می‌کنند. رنگ قالب بر سکانس‌های نبرد واکاندا، سبز است و جنس اکشن هم از همان جنگ‌های شلوغِ «ارباب حلقه‌ها»‌وار است که هرکدام از کاراکترهای اصلی در گوشه‌ای از میدان نبرد سیل بی‌انتهایی از جک و جانورهای تحت فرمانِ فرزندان تانوس را قیمه قیمه می‌کنند. خط داستانی دوم اما مربوط به نبردِ با تانوس روی تایتان می‌شود. در این خط داستانی، تونی استارک، مرد عنکبوتی، دکتر استرنج و نیمی از دار و دسته‌ی نگهبانان کهکشان در مقابلِ دشمن غیرقابل‌توقفشان در کنار هم قرار می‌گیرند. برخلاف نبرد واکاندا، نبرد با تانوس روی تایتان خیلی شخصی‌تر، سنگین‌تر، خشن‌تر و خلاقانه‌تر است. اینجا جایی است که قهرمانان نه با نوچه‌های تانوس، بلکه با خود شخص او دست به یقه می‌شوند. اینجا جایی است که نبرد به کشتنِ یک سری هیولاهای بی‌نام و نشان خلاصه نشده است و شامل انفجارهای غول‌آسا نمی‌شود. در عوض قهرمانان‌مان دست به دست هم می‌دهند و از قدرت‌هایشان به‌طور خلاقا‌نه‌ای برای نزدیک شدن به تانوس و خلع سلاح کردن او استفاده می‌کنند. در این نبرد بازی‌کننده‌ها به غول‌آخر بازی رسیده‌اند و باید برای موفقیت از قابلیت‌های خود با هارمونی با قابلیت‌های دیگران به بهترین شکل ممکن استفاده کنند. این نبرد از لحاظ ظاهری با پالت رنگی قرمز و زرد و نارنجی‌اش از بقیه جدا می‌شود. خط داستانی آخر اما حول و حوشِ ثور، راکت، گروتِ تین‌ایجر (که در پایان دنیا هم دست از بازی کردن نمی‌کشد!) برای فعال کردنِ ستاره‌ای که برای درست کردن یک چکش جدید با کمک تیریون لنیسترِ غول‌آسا برای خدای رعد نیاز دارند می‌چرخد. این یکی بیشتر از اینکه نبرد باشد، حکم تلاشِ با چنگ و دندانِ این کاراکترها برای ساختنِ به موقعِ سلاحی برای کشتنِ تانوس را دارد. خط داستانی ثور از این جهت اهمیت دارد که دلیلی برای امیدوار بودن به زنده خارج شدنِ قهرمانان‌مان از این درگیری بهمان می‌دهد. بعد از دیدن ارتشِ زامبی‌های تانوس که قهرمانان‌مان را خسته و کوفته می‌کنند و بعد از شکست خوردن تونی استارک و دکتر استرنج و بقیه برای محافظت از سنگ زمان در مقابل تانوس، کاملا مشخص است که کار زمین زودتر از موعد به پایان می‌رسد. بنابراین تلاشِ ثور برای به دست آوردن سلاح خداگونه‌ای در حد و اندازه‌ی کشتنِ یک خدا نقشِ امیدی را بازی می‌کند که قهرمانان‌مان را در لبه‌ی دره حفظ می‌کند. ما تقریبا می‌دانیم که این فیلم بی‌بروبرگرد با شکست خوردن قهرمانان‌مان تمام می‌شود، اما نگه داشتنِ آنها در بازی توسط ثور تا لحظه‌ی آخر همیشه این احتمال را حفظ می‌کند که شاید شانس موفقیت داشته باشند. نتیجه این است که اکشن‌های «جنگ اینفینیتی» به همان چیزی دست پیدا می‌کنند که همیشه جای خالی‌اش از اکشن‌های اکثر فیلم‌های مارول احساس می‌شد: توازن بین احتمال شکست و موفقیت. به همان اندازه که احتمال می‌رود قهرمانان‌مان بتوانند با کمک ثور ورق را برگردانند، به همان اندازه یا حتی بیشتر هم ممکن است آخرین راه نجاتشان هم کاری از پیش نبرد. این در حالی است که جدا کردن کاراکترها از یکدیگر به جز جلوگیری از سردرگم شدن بیننده، این فرصت را به تک‌تک کاراکترها می‌دهد تا نقشِ قابل‌توجه‌ای در پیشرفت داستان و شکست‌ها و موفقیت‌ها داشته باشند. تقریبا هیچکدام از آنها در دسته کاراکترهایی که در پس‌زمینه چندتا دشمنِ بی‌نام و نشان را کتک می‌زنند قرار نمی‌گیرند. همه طوری به یکدیگر مربوط هستند که عملکردشان به عنوان یک تیم را به خوبی به نمایش می‌گذارد. حتی اگر به اندازه‌‌ی صدها سال نوری از یکدیگر فاصله داشته باشند. فیلم مجبورمان می‌کند تا یادمان نرود که با مبارزه‌ی یک تیم طرف هستیم، نه شخص. هرکدام از آنها نقش‌های کوچک تا بزرگی در مبارزه علیه تانوس دارند که حذف یکی از آنها می‌تواند به‌طرز قابل‌توجه‌ای دستشان را در پوست گردو بگذارد. تقریبا همه‌ی قهرمانان در «جنگ اینفینیتی» می‌درخشند. همیشه اعتقاد داشته‌ام که مارول در زمینه‌ی شخصیت‌پردازی توی خال زده است و این عدم روایت داستان‌های خوب است که جلوی شکوفایی تمام و کمال این کاراکترها را می‌گیرد. «جنگ اینفینیتی» یکی از آن فیلم‌های مارول است که کاراکترها در اوج به سر می‌برند. این فیلم به هیچ‌وجه شامل بهترین شخصیت‌پردازی‌های آنها نمی‌شود، اما بهترین فیلمی است که اکثر آنها حضور مختصر و مفیدی در آن دارند. چنین چیزی درباره‌ی قسمت اول «اونجرز» هم صدق می‌کرد. حضور کاراکترها جلوی دوربین در مقایسه با فیلم‌های مستقلشان خیلی کوتاه است، اما از آنجایی که آنها برخلاف فیلم‌های مستقلشان، تقریبا هیچ لحظه‌ی مُرده و بی‌خاصیتی ندارند و تمامی صحنه‌ها به گونه‌ای نوشته‌ شده‌اند که حکم صحنه‌های طلایی هرکدام از کاراکترها را داشته باشند، پس تک‌تکشان دیالوگ‌ها و فعالیت‌ها و تعاملاتِ اندک اما درخشانی دارند؛ مخصوصا با توجه به اینکه نویسندگان با هوشمندی کاراکترهایی که بهتر با هم جفت و جور می‌شوند را برای هم‌گروهی انتخاب کرده‌اند. هیچ چیزی لذت‌بخش‌تر از دیدن اینکه تونی استارک در قالب دکتر استرنج با آدم تیز و بُرتری روبه‌رو می‌شود که در نیش و کنایه‌زنی دستش را از پشت می‌بندند نیست. فقط رابرت داونی جونیور می‌تواند آن تیکه‌ی «بیگانه‌ای برای دزدیدن گردنبد یه جادوگر اومده» را این‌قدر عادی بیان کند. خودش هم چیزی که دارد می‌گوید را باور نمی‌کند، اما این جمله را نه به عنوان یک جوک، بلکه بیشتر به عنوان وسیله‌ای برای قابل‌هضم کردن اتفاقی که دارد می‌افتد برای خودش به زبان می‌آورد. چنین چیزی درباره‌ی غیرتی شدن استار لُرد با حضور ثور دور و اطراف گامورا نیز صدق می‌کند. یا جایی که مرد عنکبوتی با اشاره به فیلم قدیمی «بیگانه‌ها»، از دانش فرهنگ عامه‌اش به عنوان قدرتی فرابشری برای شکست دادن دشمنشان استفاده می‌کند و این فهرست ادامه دارد. «جنگ اینفینیتی» سرشار از لحظاتی است که اکثرشان جزو بهترین لحظات این کاراکترها در بین تمام فیلم‌های مارول قرار می‌گیرند. اینجا چیزی جلوی این کاراکترها را از دیدنِ شخصیت خالص آنها به عنوان یک سری شخصیت‌های کامیک‌بوکی دوست‌داشتنی که به دل حادثه می‌زنند و کارهای متحیرالقول انجام می‌دهند وجود ندارد. به خاطر همین است که شاید حتی کسی که هیچکدام از فیلم‌های قبلی مارول را ندیده باشد نیز بتواند با آنها ارتباط برقرار کند. آنها در این فیلم در کامیک‌بوکی‌ترین شکل خودشان به سر می‌برند. «جنگ اینفینیتی» فقط اجازه می‌دهد تا این کاراکترها قابلیت‌هایشان را به رخ بکشند و همچون رقاص‌های باله تماشاگران را مجذوب خودشان کنند. پس برادران روسو برای قابل‌مدیریت کردن این تعداد از کاراکترها نه تنها آنها را از هم جدا می‌کنند و درگیری‌هایشان را منحصربه‌فرد می‌کنند، اما همزمان ارتباط نزدیک آنها به یکدیگر برای شکست دادنِ دشمن مشترکشان را هم حفظ می‌کنند. فیلم با جدا کردن کاراکترها از یکدیگر و تشکیل دادن گروه‌های کوچک‌تر با بحران‌ها و اهدافِ منحصربه‌فرد خودشان، یک غذای بزرگ را برای بلعیدن و هضم بهتر به تکه‌های کوچک‌تر تقسیم کرده است اما کار سازندگان برای مدیریت داستان این فیلم، اینجا به پایان نمی‌رسد. شاید تقسیم کردن قهرمانان به گروه‌های کوچک‌تر و جدا کردن آنها از یکدیگر مشکلِ گستره‌ی غول‌آسای فیلم را حل می‌کند، ولی همزمان یک مشکل جدید به وجود می‌آورد: چگونه با وجود پراکندگی قهرمانان در سرتاسر کیهان، روایت منسجمی داشته باشیم؟ اصلا چگونه می‌توان در فیلمی که این همه شخصیت‌های اصلی دارد، یک نفر را به عنوان ژنرالی که جلوی ارتش حرکت می‌کند و قصه را رو به جلو هُل می‌دهد انتخاب کرد؟ راه‌حلِ نویسندگان انتخاب تانوس به عنوان شخصیت اصلی است. تانوس در این فیلم علاوه‌بر آنتاگونیست، پروتاگونیست هم است. فیلم با او شروع می‌شود، حول و حوش تلاش او برای رسیدن به خواسته‌اش جلو می‌رود و با او تمام می‌شود. اگرچه خود سازندگان قبل از اکران فیلم گفته بودند که تانوس، پروتاگونیست «جنگ اینفینیتی» خواهد بود، اما فکر نمی‌کردم که آنها با چنین دقت و تعهدی این ایده را به اجرا در بیاورند. تانوس به معنای واقعی کلمه قهرمان «جنگ اینفینیتی» است. او نه تنها با اختلاف زیادی بیشترین حضور را جلوی دوربین دارد، بلکه تصمیمات او و ژنرال‌هایش است که داستان را به جلو حرکت می‌دهد و او کسی است که برای پیروزی باید تمام موانعی که سر راهش قرار می‌گیرند را حل کند. از آنجایی که ما از قبلِ تاریخ مشترکی با قهرمانانِ مارول داریم، تصور می‌کنیم که تانوسِ حکم آنتاگونیست را دارد. اما یک لحظه سعی کنید تمام ۱۸ فیلم قبلی مارول را فراموش کنید. یک لحظه تصور کنید تنها کسی که از دنیای سینمایی مارول می‌شناسیم تانوس است. او خودش را به عنوان قهرمانی می‌بیند که با عملی کردنِ هدفش که نابودی نیمی از موجوداتِ زنده‌ی هستی است، می‌تواند با خیال راحت بازنشسته شده و در آسودگی زندگی کند. اگر بتمن در فیلم‌های کریس نولان می‌خواست تا قبل از بازنشسته شدن، نمادی برای دنبال کردن و به یاد آوردن و جنگیدن برای دنیایی بهتر برای مردم گاتهام به جا بگذارد، تانوس هم چنین ماموریتی جلوی خودش می‌بیند. حالا او راه می‌افتد تا برای عملی کردن این کار سنگ‌های اینفینیتی را جمع‌آوری کند و سر راه با دار و دسته‌ی قهرمانان زمین و نگهبانان کهکشان و دیگران برخورد می‌کند که قصد دارند تا با بی‌رحمی جلوی رسیدنِ او به هدفِ خوبش را بگیرند. اگر در «شوالیه‌ی تاریکی» این جوکر بود که جلوی راه بتمن سنگ می‌انداخت، اینجا این تونی استارک و استار لُرد و بلک پنتر و بقیه هستند که جلوی راه تانوس سنگ می‌اندازند. نویسندگان از این طریق با یک تیر، دو نشان زده‌اند. آنها با انتخاب تانوس به عنوان پروتاگونیست، نه تنها مشکل عدم وجود شخصیت اصلی وسط این هرج و مرج را حل کرده‌اند، بلکه ساختارِ داستان را به نوعی طراحی کرده‌اند که در راستای باورِ خود تانوس به عنوان قهرمانی که می‌خواهد هستی را نجات بدهد قرار بگیرد. طراحی داستان به دور تانوس اگرچه باعث شده تا به جز تونی استارک و دکتر استرنج و ثور و گامورا، فرصتی برای پرداخت به بقیه‌ی کاراکترها نباشد و تمام فعالیت‌های آنها به حضور در اکشن‌ها و یکی-دوتا جوک‌های تک‌جمله‌ای خلاصه شود، اما می‌توانیم درک کنم که چرا چنین تصمیمی گرفته شده است. «جنگ اینفینیتی» بیشتر از اینکه علاقه‌ای به داشتنِ چندینِ قهرمان عمیق داشته باشد، می‌خواهد با تانوسِ ضربه‌ی عمیقی به همه‌ی آنها وارد کند. اما آیا تانوس، ضربه‌ی عمیقی است؟ هم بله و هم نه. اگر این قدرت را داشتیم تا فقط یکی از مشکلات فیلم‌های مارول را حل کنم بلافاصله سراغ حل کردن مشکلِ آنتاگونیست می‌رفتیم. چون مسئله‌ی آنتاگونیست به حدی مهم است که هرچه بگوییم کم گفته‌ام. رابرت مک‌کی، نویسنده‌ی کتاب «داستان» می‌نویسد: «اصل خصومت: یک پروتاگونیست و داستانش فقط در صورتی از لحاظ فکری شگفت‌انگیز و از لحاظ احساسی قابل‌لمس می‌شوند که نیروهای متخاصم اجازه بدهند». جان تروبی، نویسنده‌ی «آناتومی فیلمنامه» هم می‌نویسد: «دشمنی را برای قهرمانتان خلق کنید که به‌طرز استثنایی‌ای در حمله کردن به بزرگ‌ترین ضعفِ قهرمانتان خوب است». یک دشمن واقعی نه تنها می‌خواهد جلوی قهرمان را از رسیدن به خواسته‌اش بگیرد، بلکه با قهرمان سر رسیدن به یک هدف یکسان رقابت می‌کند. به عبارت دیگر یک آنتاگونیست واقعی کاراکتری است که نهایت قدرت را برای انکار کردن، نابود کردن، تصاحب کردن یا ادعا کردن چیزی که پروتاگونیست برای خودش می‌خواهد دارد. همه‌ی اینها به این نکته اشاره می‌کنند: آنتاگونیست با فاصله‌ی زیادی خیلی مهم‌تر از پروتاگونیست است. آنتاگونیست خوب خونی است که در رگ‌های داستان جاری است. مهم نیست ما چه دنیاسازی و چه شخصیت‌های اصلی و فرعی شگفت‌انگیزی داریم. وقتی خون در آنها جریان نداشته باشد، بدن سر از تخت بیمارستان در می‌آورد. با توجه به این موضوع از یک طرفِ عجیب است که اکثر فیلم‌های مارول چطور چنین نکته‌ی فیلمنامه‌نویسی مهمی را جدی نمی‌گیرند و از طرف دیگر درک می‌کنم که چرا آنتاگونیست یکی از بزرگ‌ترین مشکلات مارول است. وقتی با مجموعه‌‌ی استاتیکی طرفیم که تن به تغییر و تحول‌های واقعی در قهرمانانش نمی‌دهد، تعجبی ندارد که زور و بازوی لازم برای دگرگون کردن دنیا به آنتاگونیست‌ها اعطا نمی‌شود و آنها در حد مقدارِ زیادی کُرخوانی و مقدار کمی تاثیرگذاری واقعی باقی می‌مانند. هر وقت هم که آنتاگونیستِ خوبی در فیلم‌های مارول داشته‌ایم (کیل‌مانگر از «بلک پنتر»)، او بیشتر از حضور فیزیکی، قهرمان را از لحاظ روانی در تنگنا قرار داده است که بد نیست، اما در فیلم‌های ابرقهرمانی وقتی بحران‌های درونی با بیرونی با هم ترکیب می‌شوند به نتایج تاثیرگذارتری می‌رسیم. این در حالی است که وقتی درباره‌‌ی آنتاگونیست خوب حرف می‌زنم، منظورم جوکرِ «شوالیه‌ی تاریکی» نیست. اگرچه به دیدن آنتاگونیست‌های عمیق نه نمی‌گویم، ولی من از فیلم‌های مارول اصلا انتظار آنتاگونیستی خاکستری که از پس‌زمینه‌ی داستانی غنی و تامل‌برانگیز و فلسفه‌ی پیچیده‌ای بهره ببرد ندارم. همین که دشمنانشان، آنها را از لحاظ فیزیکی به چالش بکشند کافی است. اما در اکثر فیلم‌های مارول حتی این کف هم رعایت نمی‌شود. اگر لوکی بعد از «اونجرز» به یکی از پرطرفدارترین کاراکترهای مارول تبدیل شد به خاطر انگیزه‌ی کلیشه‌ای «می‌خوام دنیا رو نابود کنم»‌اش نبود، بلکه به خاطر این بود که عرقِ قهرمانان را برای شکست دادنش در آورد. به خاطر اینکه این بود که به موی دماغشان تبدیل شده بود. به خاطر اینکه گندی به بار آورد که انتقام‌جویان باید برای جمع کردن آن حسابی زجر می‌کشیدند. تا جایی که تونی استارک مجبور شد برای بستنِ پورتالی که بالای نیویورک ایجاد شده بود، آماده‌ی قبول کردن مرگش شود. او نمی‌میرد. اما همین که فاجعه به حدی بزرگ است که برای لحظاتی به نظر می‌رسد تصمیم تونی برای قربانی کردن خودش تنها راه جلوگیری از فاجعه‌ای بزرگ‌تر است و او را مجبور به چشم در چشم شدن با مرگ می‌کند، وحشتی که باید با آن روبه‌رو شود را قابل‌لمس می‌کند. این در حالی است که تانوس در حالی به عنوان دارث ویدر نسل جدید هایپ می‌شد که سابقه‌ی فیلم‌های ابرقهرمانی در زمینه‌ی آنتاگونیست‌های کامپیوتری افتضاح است. از استفن‌وولف از «جاستیس لیگ» و دومزدی از «بتمن علیه سوپرمن» گرفته تا اینچنترس از «جوخه‌ی انتحار» و آپوکالیپس از «افراد ایکس: آپوکالیپس». از اولتران از «اونجرز: دوران اولتران» گرفته تا آن مارمولک سبز از «مرد عنکبوتی شگفت‌انگیز». تانوس اما خوشبختانه این سنت را نه کاملا اما به‌طور نصفه و نیمه‌ای متوقف می‌کند. اولین تصمیم خوب درباره‌ی تانوس این است که برخلاف کیل‌مانگر از «بلک پنتر»، از همان سکانس افتتاحیه به عنوان یک تهدیدِ قابل‌ملاحظه معرفی می‌شود. تصمیم خوب دوم این است که نویسندگان در جریان این سکانس ثابت می‌کنند که این تو بمیری، از آن تو بمیری‌ها نیست. اول از همه فیلم، تانوس و هالک را به جان هم می‌اندازد؛ نبردی که یادآور خیلی از نبردهای پایانی فیلم‌های ابرقهرمانی اخیر است. از «واندر وومن» گرفته تا «جاستیس لیگ» و «مرد پولادین». فیلم‌های ابرقهرمانی‌ای با آنتاگونیست‌های کامپیوتری که معمولا به فینالی منتهی می‌شوند که دو کاراکتر کامپیوتری در فضایی که با پرده‌های سبز احاطه شده است به جان هم می‌افتند و یکدیگر را به در و دیوار می‌کوبند. «جنگ اینفینیتی» با سکانس افتتاحیه‌اش می‌خواهد بگوید که قرار نیست به یکی از آن فیلم‌ها تبدیل شود. تانوس در حالی که فقط یکی از سنگ‌های اینفینیتی را به چنگ آورده است با هالک، قوی‌ترین انتقام‌جو درگیر می‌شود و بدون اینکه خرابی‌های بزرگی به وجود بیاید، هالک را ناک‌اوت می‌کند. از اینجا به بعد می‌دانیم که «جنگ اینفینیتی» قرار نیست به یکی از آن فیلم‌های ابرقهرمانی که کاراکترهای کامپیوتری در فینالش سر به رخ کشیدن زور و بازوهایشان به مدت ۱۵ دقیقه‌ی مداوم در سر و کله‌ی یکدیگر می‌زنند ختم شود. در عوض انتقام‌جویان باید به دنبالِ فکر بهتری برای شکست دادن تایتان دیوانه باشند. این بابا با مشت و لگدهای معمولی از پا در نمی‌آید. مخصوصا بعد از به چنگ آوردنِ سنگ‌های بیشتر. همچنین تانوس، لوکی به عنوان نماینده‌ی آنتاگونیست‌های تمام فیلم‌های قبلی مارول را می‌کشد تا نشان بدهد که دوران آنها به پایان رسیده است و او چنان تهدید سطح بالاتری حساب می‌شود که با وجود او جایی برای قبلی‌ها نیست. تانوس از مدت‌ها قبل به عنوان بزرگ‌ترین بدمنِ مارول زمینه‌چینی شده بود و سازندگان هم از همان اولین دقایقِ «جنگ اینفینیتی» می‌خواهند ثابت کنند که شوخی نمی‌کردند. تانوس نه تنها نیروی متخاصمی است که قدرتمندترین کاراکترهای مارول در مقابلش حرفی برای گفتن ندارند، بلکه او آزاد است تا به قتل برساند. بگذارید یک چیزی را رک و پوست‌کنده بگویم: «جنگ اینفینیتی» اولین‌باری است بعد از ۱۰ سال فعالیت دنیای سینمایی مارول، یک‌جور تنشِ واقعی در جریان فیلمی از این استودیو احساس می‌شود. داریم درباره‌ی ۱۸‌تا فیلم صحبت می‌کنیم که یکی از مهم‌ترین خصوصیات فیلمنامه‌نویسی را کم داشته‌اند: تنش واقعی. «جنگ اینفینیتی» برای اولین‌بار در تاریخ مارول است که به نظر می‌رسد همه‌چیز قرار نیست به این راحتی‌ها به خوبی و خوشی ختم به خیر شود. قابل‌ذکر است که «جنگ اینفینیتی» برای رسیدن به اضطراب و دلشوره‌ای که از فیلم‌های قبلی مارول کم بوده است، کار عجیب و غریبی نمی‌کند: تنها کاری که این فیلم انجام می‌دهد، معرفی کانسپ مرگ به این دنیا است. تا قبل از این فیلم مطمئن بودیم که هیچ چیزی جانِ شخصیت‌های اصلی این فیلم‌ها را تهدید نمی‌کند. بنابراین جدی شدن احتمال مرگ در «جنگ اینفینیتی» بیشتر از اینکه از یک‌ نوع فیلمنامه‌نویسی خلاقانه و نوآورانه سرچشمه بگیرد، حاصلِ اجازه‌ی سران مارول برای استفاده از عنصر مرگ است. مثل این می‌ماند که تمام عمرتان اجازه‌‌ی استفاده از موس برای کنترل کامپیوترتان را نداشته باشید و بعد اجازه پیدا کنید و از اینکه استفاده از موس چقدر کارتان را راحت‌تر می‌کند شگفت‌زده شوید. ولی اجازه برای استفاده از موس به معنی اختراعِ انقلابی موس نیست. موس همیشه وجود داشته است. این شما بودید که توانایی استفاده از آن را نداشتید. با این حال احساسی که در آن لحظه دارید معرکه است. «جنگ اینفینیتی» اولین‌باری است که بعد از ۱۰ سال فعالیت دنیای سینمایی مارول، یک‌جور تنشِ واقعی در جریان فیلمی از این استودیو احساس می‌شود «جنگ اینفینیتی» هم برای رسیدن به حس تنش واقعی‌اش فقط لازم است تا عنصر مرگ را به معادله‌ی فیلم‌های مارول برگرداند. نتیجه این است که این فیلم به‌طور اتوماتیک چند درجه پرانرژی‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر و غیرمنتظره‌تر می‌شود. این حرف‌ها البته بیشتر از انتقاد کردن از این فیلم، گله کردن از فیلم‌های قبلی است که چه چیزی را ازمان سلب کرده بودند. با این حال بیشتر از معرفی مرگ در این فیلم، تاثیری که این موضوع روی فیلم می‌گذارد را دوست دارم. حقیقت این است که عنصر مرگ در همه‌ی فیلم‌های قبلی مارول وجود داشته است. نحوه‌ی مدیریت آن در «جنگ اینفینیتی» است که آن را با فیلم‌های قبلی متفاوت می‌کند. اکثر ‌تهدیدهای فیلم‌های مارول پایان دنیا است. جدیدترینش «ثور: رگناروک» بود که در آن یک خانمی به نام هلا، معروف به الهه‌ی مرگ که یک گرگ سیاه غول‌آسای دست‌آموز دارد و از یک ارتشِ زامبی بهره می‌برد راه می‌افتد تا آزگارد را با خاک یکسان کند. خب، «ثور: رگناروک» در حالی یکی از شاد و شنگول‌ترین فیلم‌های مارول است که همزمان درباره‌ی نابودی دنیا جلوی روی ساکنانش هم است. این دو حس آن‌قدر در تضاد با یکدیگر قرار می‌گیرند که یکدیگر را دفع می‌کنند. نتیجه فیلمی است که لحنِ بامزه و بی‌خیالش با محتوای تیره و تاریکش جفت و جور نمی‌شود. بنابراین با اینکه مطمئنیم جان هیچکدام از شخصیت‌های اصلی واقعا در خطر نیست، اما نه تنها فیلم تلاشی برای ایجاد توهم خطر هم نمی‌کند، بلکه با نبرد ترسناک پایانی‌اش همچون یک جشن تولد همراه با یک عالمه فشفشه‌بازی رفتار می‌کند. می‌خواهم بگویم مارول نشان داده است که می‌تواند با انتخاب لحن «زامبی‌لند» برای «فرزندان بشر» به یک فیلم عقیم در بیدار کردن هرگونه احساسی درون بیننده برسد. پس وقتی می‌گویم «جنگ اینفینیتی» شامل تنش واقعی می‌شود به خاطر این است که فیلم می‌داند درباره‌ی خدایی است که برای نابود کردن نیمی از موجودات هستی تلاش می‌کند و هیچ چیزی درباره‌ی این خط داستانی خنده‌دار نیست. چرا، «جنگ اینفینیتی» بدون شوخی نیست و اگرچه تعدادی از آنها طبق سنت همیشگی مارول در جاهایی قرار گرفته‌اند که لحظات دراماتیک فیلم را خراب می‌کنند (شوخ‌طبعی راکت بعد از مونولوگ ثور درباره‌ی تمام اعضای کشته شده‌ی خانواده‌اش)، ولی شوخی‌ها در این فیلم برخلاف «ثور: رگناروک» که التماس می‌کرد که مردم بهش بخندند یا برخلافِ «جنگ داخلی» که در زمان‌های اشتباهی از آنها استفاده می‌کرد (سکانس نبرد فرودگاه لعنتی)، اکثرا در تار و پود فیلم بافته شده‌اند. از همین رو «جنگ اینفینیتی» از زمان «سرباز زمستان» تاکنون شامل برخی از بهترین اکشن‌های فیلم‌های مارول می‌شود. سکانس نبرد با تانوس روی تایتان حرف ندارد. دریغ از یک سکانس اکشنِ بی‌رمق که صرفا جهت مقداری مشت و لگدپراکنی و ترکاندن ماشین و ساختمان در نظر گرفته شده باشد. تمام اکشن‌ها از کوریوگرافی واضحی بهره می‌برند. «جنگ اینفینیتی» یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت مارول نسبت به فیلم‌های دی‌سی را دوباره یادآور می‌شود. در فیلم‌های مارول آگاهی ویژه‌ای درباره‌ی قابلیت‌های قهرمانان وجود دارد. یکی از بزرگ‌ترین ایراداتی که به «جاستیس لیگ» گرفتم این بود که منهای فلش، هیچکدام از کاراکترهای اصلی از لحاظ خصوصیات شخصیتی و قابلیت‌هایشان با یکدیگر تفاوت نداشتند و تکمیل‌کننده‌ی یکدیگر نبودند. اول اینکه همه یک پا استند آپ کمدین هستند و از هر فرصتی برای مزه‌ پراندن استفاده می‌کنند. در نتیجه هیچ‌وقت هیچ تعاملات پویایی بین آنها شکل نمی‌گیرد. از آن مهم‌تر اینکه سوپرمن، واندر وومن و آکوآمن با وجود اینکه کاراکترهای متفاوتی هستند، اما آنها بیشتر از اینکه افراد منحصربه‌فردی با قدرت‌ها و قابلیت‌های منحصربه‌فرد خو
2018-08-30 22:10:14
مشاهده پست
babaee1362
مینی‌سریال Alias Grace که براساس یکی از رمان‌های نویسنده The Handmaid's Tale ساخته شده، درام روانشناختی رازآلودی است که به معمای پیرامونِ تنها بازمانده‌ی یک جنایت واقعی می‌پردازد. اگرچه نت‌فلیکس به پادشاه شبکه‌های استریمینگ تبدیل شده و امثال آمازون و هولو با فاصله‌‌ی زیادی در جایگاه دوم و سوم قرار می‌گیرند، اما حتی پادشاه‌ها هم بعضی‌وقت‌ها غفلت می‌کنند و بعضی‌وقت‌ها هرچه رقابت برای رقابت‌کنندگان سخت باشد، برای تماشاکنندگان مسابقه هیجان‌انگیز و لذت‌بخش است و می‌تواند منجر به اتفاقات غافلگیرکننده‌ای شود. این اتفاق غافلگیرکننده سال گذشته با پخش سریال «سرگذشت ندیمه» (The Handmaid's Tale) توسط شبکه‌ی هولو به وقوع پیوست. این سریال که اقتباسی از روی یکی از مشهورترین رمان‌های علمی‌-تخیلی مارگارت اتوود است، هولو را یک شبه از یک شبکه‌ی ناشناخته به مرکز بحث و گفتگوهای محافل سرگرمی و غیرسرگرمی تبدیل کرد. هر طرف را نگاه می‌کردیم داشتنند درباره‌ی «سرگذشت ندیمه» حرف می‌زنند. از اینکه چقدر حکومتِ پسا-آخرالزمانی فاشیست سرکوبگرِ ضدزنش شبیه به دنیای خودمان است و از اینکه چقدر صدای خش‌خش بی‌سیم‌های نگهبانان سیاه‌پوش این حکومت که مثل سوسک‌های موذی همه‌جا پرسه می‌زنند مورمورکننده است. بنابراین مهم نبود نت‌فلیکس هفته‌ای چندتا فیلم و سریال منتشر می‌کرد. مهم این بود که آنها قافیه را به هولو باخته بودند. نت‌فلیکس با این همه دبدبه و کبکبه و با این همه سابقه به یک فسقله‌بچه باخته بود. مهم این بود که «سرگذشت ندیمه» نه تنها به موضوع اصلی بحث همه تبدیل شده بود، بلکه با درو کردن اکثر جایزه‌های مهم در مراسم اِمی ۲۰۱۷، به اولین سریال از یک شبکه‌ی استریمینگ تبدیل شد که اِمی بهترین سریال درام را به چنگ آورد. جذابیت رقابت برای مای مخاطب اینجا مشخص می‌شود. در حالی که «سرگذشت ندیمه» در حال آتش به پا کردن و قربان صدقه رفتن توسط همه بود، خبر رسید که شبکه‌ی سی‌بی‌اس کانادا «نام مستعار گریس» (Alias Grace)، یکی دیگر از رمان‌های فمینیستی مارگارت اتوود را در قالب یک مینی‌سریال ۶ اپیزودی اقتباس کرده است. سریالی که خیلی زود سر از نت‌فلیکس درآورد تا سر آنها از داشتنِ یک اقتباس ماراگارت اتوودی در شبکه‌شان بی‌کلاه نماند. خبر بد این است که هرچه «سرگذشت ندیمه» در کانون توجه قرار گرفته بود، «نام مستعار گریس» آن‌طور که باید و شاید صدا نکرد و با وجود لیاقتش مخاطبان زیادی را به دست نیاورد. هرچه «سرگذشت ندیمه» مثل بمب صدا کرد، «نام مستعار گریس» خیلی بی‌سروصدا آمد و خیلی بی‌سروصدا هم در گوشه‌ای از سرورهای نت‌فلیکس جا خوش کرد. شاید به خاطر اینکه «سرگذشت ندیمه» به اقتباس دیگری از مارگارت اتوود اجازه‌ی عرض اندام نداد. شاید به خاطر اینکه در نگاه اول به نظر می‌رسید «نام مستعار گریس» فقط با هدف سوءاستفاده از محبوبیت دوباره‌ی ماراگارت اتوود در فضای جریان اصلی ساخته شده است. شاید به خاطر اینکه «سرگذشت ندیمه» آن‌قدر خوب بود که به نظر می‌رسید «نام مستعار گریس» در مقایسه با آن چیزی برای عرضه نخواهد داشت. شاید سریال از ستاره‌های شناخته‌شد‌ه‌تری بهره نمی‌برد. هرچه هست، «نام مستعار گریس» به هیچ‌وجه لیاقت فراموش و دست‌کم گرفته شدن را ندارد. شاید سریال در مقایسه با «سرگذشت ندیمه» در سطح پایین‌تری قرار بگیرد، اما فاصله‌ی کیفی این دو در بدترین حالت آن‌قدر ناچیز است که آدم تعجب می‌کند چطور این دو سریال که از لحاظ مضمون و منبع اقتباس این‌قدر به هم شبیه هستند این‌قدر در استقبال توسط مردم با هم تفاوت دارند. در بهترین حالت «نام مستعار گریس» به دنباله‌ی معنوی فوق‌العاده‌ای برای «سرگذشت ندیمه» و بهترین سریالی که طرفداران «سرگذشت ندیمه» باید در فاصله‌ی بین پخش فصل دوم تماشا کنند تبدیل می‌شود. اگر «سرگذشت ندیمه» را دیده باشید و با ندیمه‌هایی که سرشان را زیر کلاه‌شان پایین می‌اندازند و با مونولوگ‌هایی که فقط به شما اجازه‌ی شنیدنشان را می‌دهند از اتفاقات عجیب و ابسورد زندگی‌شان تعریف می‌کنند آشنا باشید، احتمالا بلافاصله می‌دانید در برخورد با «نام مستعار گریس» باید انتظار چه جور داستان و چه‌ جور اتمسفری را بکشید. alias grace «سرگذشت ندیمه» و «نام مستعار گریس» به‌طور همزمان متضاد و مکمل یکدیگر هستند. همزمان یکدیگر را پس می‌زنند و در آغوش می‌گیرند. همزمان دی‌ان‌ای یکدیگر را به ارث برده‌اند و هویت منحصربه‌فرد خودشان را دارند. این دو سریال آن‌قدر به هم شبیه هستند که اگر پس فردا معلوم شود داستانِ «سرگذشت ندیمه» در واقع در آینده‌ی دورِ دنیای «نام مستعار گریس» جریان دارد تعجب نمی‌کنم. یکی از دلایلش این است که هر دو حول و حوش موضوع یکسانی می‌چرخند: حق و حقوق زنان و نحوه‌ی نگاه جامعه به آنها. اگر مارگارت اتوود با «سرگذشت ندیمه» با گمانه‌زنی ما را به آینده‌ای می‌برد که در اوج مدرنیته، حقوق زنان از آنها سلب شده‌ است و سیستم جدید با آنها همچون گله‌‌ی دامی رفتار می‌کند که تنها وظیفه‌‌شان تولیدمثل است، او با «نام مستعار گریس» ما را به دهه‌ی ۱۸۴۰ می‌برد. زمانی که زنان هنوز حقوق و احترامی را که بعدا ازشان سلب می‌شود هم نداشته‌اند. مارگارت اتوود در «سرگذشت ندیمه» با طراحی یک سناریوی خیالی، از آن به عنوان چارچوبی برای صحبت درباره‌ی زنان در گذشته و حال استفاده می‌کند و از آن برای هشدار درباره‌ی آینده بهره می‌گیرد. اگرچه داستان در یک دنیای علمی‌-تخیلی جریان دارد، اما تا سر حد مرگ با کاراکترها و استیصالشان ارتباط برقرار می‌کنیم. چیزی که «نام مستعار گریس» را به داستان ترسناک‌تری تبدیل می‌کند این است که داستان آن در دنیای واقعی خودمان جریان دارد. مخصوصا با توجه به اینکه اتوود این داستان را براساس یک پرونده‌ی جنایی واقعی به نگارش در آورده است. بزر‌گ‌ترین نقطه‌ی تفاوت «نام مستعار گریس» با «سرگذشت ندیمه» این است که اینجا با یکی از آن سریال‌های جرایم واقعی سروکار داریم. آن هم یکی از آنهایی که هدفشان آلوده کردن دستشان به خون و کالبدشکافی مغز شخصیت اصلی‌شان برای کشف رازِ ترسناکی است که آنجا لانه کرده است. به این معادله یک راوی غیرقابل‌اعتماد و بازیگوش که با کسانی که به دنبال رازش هستند بازی‌های روانی می‌کند اضافه کنید تا همه‌چیز برای قصه‌ای که بی‌وقفه تماشاگر را برای سر در آوردن از شخصیت اصلی‌اش در حال گمانه‌زنی و شک و تردید نگه می‌دارد برسیم. این دو سریال آن‌قدر به هم شبیه هستند که اگر پس فردا معلوم شود داستانِ «سرگذشت ندیمه» در واقع در آینده‌ی دورِ دنیای «نام مستعار گریس» جریان دارد تعجب نمی‌کنم سوژه‌ی کالبدشکافی داستان، خدمتکار ایرلندی جوانی به اسم گریس مارکس است. گریس به همراه جیمز مک‌درموت دست به قتل صاحبکار و اربابشان توماس کینیر و نانسی مونتگومری، سرخدمتکار خانه می‌زنند. چیزی که گریس مارکس را در دهه‌ی ۱۸۴۰ به یک‌جور سلیبریتی در کانادا و دادگاهش را به رویداد پرسروصدا تبدیل کرده بود این بود که آیا گریس به عنوان یک دختر جوانِ معصوم که به قیافه‌اش نمی‌خورد که دست به چنین جنایت وحشتناکی بزند، واقعا این کار را کرده است یا نه. تقریبا تنها فردی که از آن عصر مرگبار باقی مانده است گریس است. حالا ۱۵ سال از آن زمان گذشته است و در این مدت جیمز مک‌درموت به دار آویخته شده است و گریس هم که در ابتدا قرار بود به خاطر شهادتِ جیمز علیه او به دست داشتن در برنامه‌ریزی و انجام قتل‌ها حلق‌آویز شود، از حکم مرگ جان سالم به در می‌برد و محکوم به حبس ابد می‌شود. معمولا در داستان‌های این‌چنینی هویت شخصِ قاتل بزرگ‌ترین معمایی است که برای اطلاع از آن جذبِ داستان می‌شویم، اما این موضوع درباره‌ی «نام مستعار گریس» صدق نمی‌کند. درست مثل دوتا از بهترین سریال‌های کارگاهی سال گذشته یعنی «شکارچی ذهن» (Mindhunter) و «گناهکار» (The Sinner) که نه به هویت قاتل، بلکه روانشناسی آنها و پیچیدگی‌هایی که در زندگی‌شان تجربه کرده بودند علاقه داشتند و درست مثل آن دو سریال که بیشتر از تلاش برای دستگیری قاتلان و جنایتکاران، حول و حوش نشستن دور یک میز و گفتگو برای گشت و گذار در دالان‌های تاریک ذهن کاراکترهایشان می‌چرخید، «نام مستعار گریس» در این زمینه به جمع آنها می‌پیوندد. البته که در اینجا برخلاف «شکارچی ذهن» و «گناهکار» دقیقا نمی‌دانیم که قاتل چه کسی است. از یک طرف جیمز در شهادتش گفته است که گریس به‌طور مستقیم در قتل‌ها نقش داشته است و در بدترین حالت آنها در این کار هم‌دست هستند، اما از طرف دیگر خاطرات درهم‌برهم و پرهرج و مرج گریس از روی قتل باعث شده که فعلا کسی نتواند به یک جمع‌بندی کلی درباره‌ی اتفاقات آن روز و مسببان واقعی‌اش دست پیدا کند. alias grace این در حالی است که مسئولان قضایی و سیاسی شهر و مردم هم ته دلشان دوست دارند بهشان ثابت شود که گریس دست به چنین کاری نزده است. تا بتوانند با خیال راحت سرشان را روی بالشت بگذارند که دنیا تعادلش را از دست نداده است. چون قاتل از آب در آمدن گریس یعنی دنیا به جای بی‌رحم و ترسناکی تبدیل شده است. اما آنها هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنند که حتما دنیا باید از قبل جای بی‌رحم و ترسناکی باشد که دختر سربه‌زیری مثل گریس را مجبور به قتل کرده باشد. پس اگرچه راز قتل‌های مرکزی قصه مبهم است، اما سریال علاقه‌ای به روشن‌تر کردن آن ندارد یا گریس به عنوان تنها بازمانده‌ای که می‌تواند بعد از سال‌ها رک و پوست‌کنده این کار را برای دیگران انجام دهد علاقه‌ای به آن ندارد. مسئله این است که در همان اپیزود اول سروکله‌ی روانکاوی به اسم دکتر سیمون جوردن پیدا می‌شود تا با کمک راه و روش‌های علمی جدید راهی برای ورود به ذهنِ کنجکاوی‌برانگیز این دختر پیدا کرده و حقایقِ اتفاقات سال‌های گذشته را بیرون بکشد. ما در قالب فلش‌بک‌هایی سریع نحوه‌ی به قتل رسیدن توماس کینیر و نانسی مونتگومری را می‌بینیم. بنابراین سوالی که بیشتر با آن کار داریم این نیست که این قتل دقیقا به چه شکلی به وقوع پیوسته است، بلکه این است که گریس دقیقا چطور آدمی است. مسیری که او برای رسیدن به آن روز نحس سپری کرده چگونه بوده است. شاید نزدیکانِ گریس به او به عنوان دختر ساده و معصوم و دل‌رحمی نگاه می‌کنند که توانایی خفه کردنِ کسی را با دستمال گردنش نداشته است، اما تمام اینها به خاطر این است که آنها به صورت کودکانه، پوست لطیف، چشمان بانجابت و آرامش در رفتارش نگاه می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که حتما درون این آدم هم به اندازه‌ی نمای خارجی‌اش این‌قدر زلال است. اما وقتی گذشته‌ی این دختر را مرور می‌کنیم به تدریج تصویر متفاوتی از او شروع به شکل‌گیری می‌کند. تصویر دختر زیبایی که روحش آن‌قدر تکه‌تکه شده است که دیگر او همان دختری که همراه خانواده‌اش از ایرلند به سمت کانادا سوار بر کشتی شد نیست. مری هرون به عنوان کارگردان سریال که درام روانشناختی بزرگی مثل «روانی آمریکایی» (American Psycho) را در کارنامه دارد با موفقیت توانسته به فضای خفقان‌آوری دست پیدا کند. همان‌طور که «شکارچی ذهن» را به راحتی می‌توان در ژانر وحشت دسته‌بندی کرد، چنین چیزی درباره‌ی «نام مستعار گریس» هم صدق می‌کند. همان‌طور که دیوید فینچر با سریالش به فضایی دست پیدا کرده بود که حتی در آرام‌ترین لحظاتش هم احساس می‌کردیم هزاران هزار سوسک فاضلاب در حال جولان دادن روی پوست‌مان هستند، «نام مستعار گریس» هم یکی از آن درام‌های کاراگاهی روانشناختی است که سر و کله زدن با ذهن‌های درب‌و‌داغان و روح‌های درهم‌شکسته‌ی کاراکترهایش مساوی است با فضایی که انگار کثافت و نکبت و هرج و مرج و مرگ و ناامیدی و خون از در و دیوارش سرایز می‌شود. هدفِ مری هرون با «نام مستعار گریس»، ساختن سریالی ضد-«دان‌تاون ابی» بوده است. «دان‌تاون ابی» به عنوان یک سوپ اُپرای تاریخی ملایم عمل می‌کند. تقریبا هیچکدام از کاراکترها با درگیری وحشتناکی که در حل کردن آن به بن‌بست بخورند روبه‌رو نمی‌شوند، هیچکس دچار ضایعه‌های روانی دردناکی نمی‌شود، کاراکترها با وجود درگیری‌های جزیی‌شان، هوای یکدیگر را دارند و کلا زندگی در داخل و اطرافِ عمارت دان‌تاون معمولا امن و امان است. «دان‌تاون ابی» حتی در استرس‌زاترین لحظاتش هم با هدف آرامش‌ بخشیدن به مخاطب ساخته شده است و برای این کار حاضر به زیر پا گذاشتن واقعیت هم است. تماشای «دان‌تاون ابی» این تصور را در مخاطب ایجاد می‌کند که زندگی در آن دوران در مقایسه با حالا چقدر ساده و بی‌شیله و پیله و بی‌دردسر بوده است. «نام مستعار گریس» با هدف در هم شکستن این تصور پا پیش می‌گذارد. حتی «سرگذشت ندیمه» هم با وجود تمام وحشت‌هایش به لطف مونولوگ‌های آفرد که هر از گاهی بامزه می‌شوند سعی می‌کند تا از بیش از اندازه زانوی غم بغل گرفتن در تاریکی مطلق فاصله بگیرد و متعادل‌تر کردنِ لحنش به امید و نور هم اجازه‌ی ورود بدهد. «نام مستعار گریس» اما به آن یک ذره کمدی هم اعتقاد ندارد. مارگارت اتوود سانتیمانتالیسم را کاملا کنار گذاشته است. مری هرون هم به عنوان کارگردان این متریال با لذت و اشتیاق تمام این دنیای دم‌کرده و خسته را بدون تزریق کمی اکسیژن به آن به تصویر کشیده است. انگار پای صحبت‌های قصه‌گویی نشسته‌ایم که می‌خواهد شما را از زندگی سیر کند. می‌خواهد کاری کند تا شب نتوانید به خواب بروید. نتیجه «نام مستعار گریس» را به سریال ویکتوریایی سیاهی در مایه‌های «پنی دردفول» (Penny Dreadful) تبدیل کرده است. با این تفاوت که اینجا هیولاهای واقعی نه شیاطین و گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها، که انسان‌ها هستند. مری هرون طوری حال و گذشته‌ی گریس را به هم گره زده است که به خوبی در فضای ذهنی آزاردهنده‌‌ی این دختر قرار می‌گیریم. به محض اینکه احساس می‌کنید در حال تماشای یک گفتگوی آرام بین دو نفر هستید، فلش‌بک‌های ناگهانی و خشونت‌باری که جنازه‌ی نانسی را در حال سقوط از پله‌های زیرزمین نشان می‌دهند رشته‌ی افکارتان را با خشونتِ فرو رفتن چاقو در شکم پاره می‌کنند و صدای کوبیده شدن گردنِ نحیف نانسی روی پله‌های چوبی سفتِ زیرزمین توی گوش‌تان شروع به زنگ زدن می‌کند. بعد از مدتی این تکه تصاویر جسته و گریخته به کابوس ‌حال‌به‌هم‌زن و مضطرب‌کننده‌ای تبدیل می‌شوند که دوست نداریم آنها را دوباره ببینیم. اما سرک کشیدن در ذهنِ گریس یعنی روبه‌رو شدن دوباره و دوباره با تصاویری که مثل میخ‌های بلند در گوشتِ مغز او فرو رفته‌اند و راهی برای خلاص شدن از آنها وجود ندارد. یا مثلا سکانس‌های مربوط به سفر هشت هفته‌ای گریس و خانواده‌اش از ایرلند به کانادا با کشتی دست کمی از یک داستان هولناک ندارد. از جیغ موش‌هایی که انگار آماده‌ی مُردن مسافران و تیکه‌تیکه کردن گوشتشان هستند تا مردان و زنانی که در فضای خفه‌کننده و بوگندوی زیر عرشه بی‌وقفه در حال بالا آوردن و آه و ناله کردن هستند. از امواج آب که بدون لحظه‌ای استراحت، بی‌وقفه کشتی را برای به جنون رساندن مسافران تکان می‌دهند و می‌دهند و می‌دهند تا بوی تعفن بیماری و مرگ که جای اکسیژن را گرفته است. در این میان نیم‌نگاه‌هایی که به دوران اقامتِ گریس در تیمارستان بعد از قتل‌ها می‌اندازیم و او را محبوس در تابوتی ایستاده می‌بینیم کافی است تا از عمقِ وحشتی که او تجربه کرده است اطلاع پیدا کنیم. alias grace این در حالی است که وقتی سریال به‌طور مستقیم به وحشت اشاره نمی‌کند هم از اتمسفر شومی بهره می‌برد. «نام مستعار گریس» از لحاظ فنی هیچکدام از مکانیک‌های واضح ژانر وحشت را ندارد. از لحاظ فنی خبری از یک خانه‌ی جن‌زده نیست. از لحاظ فنی خبری از هیچ‌گونه ارواح خبیثی نیست. از لحاظ فنی خبری از صداهای ناگهانی غیرقابل‌توضیح شبانه نیست. از لحاظ فنی خبری از ترس‌های ناگهانی که جلوی روی تماشاگر ظاهر شوند نیست. اما هنر مری هرون این است که یک سری اشیا و تصاویر ساده را طوری به تصویر می‌کشد که انگار یک جای کارِ آنها می‌لنگد. سارا گدون در نقش گریس و نحوه‌ی به تصویر کشیدن او توسط مری هرون، سوخت جاذبه‌ی شوم سریال را تامین می‌کند. کلوزآپ‌هایی که هرون از صورت گدون می‌گیرد به نظر وسیله‌ای برای هرچه نزدیک‌تر کردن ما به گریس هستند، اما در واقع وسیله‌ای برای این هستند که چقدر ما در فهمیدن این دختر ناتوان هستیم. مهم نیست چقدر به او نزدیک می‌شویم، به محض اینک دست‌مان را دراز می‌کنیم تا او را بگیریم، مشت‌مان به جای او، هوا را می‌گیرد و تازه متوجه می‌شویم که گول چشمان‌مان را خورده‌ایم. او کماکان از دسترس خارج است. چشم‌های درشت گدون در این کلوزآپ‌ها، ما را به وسیله‌ی برق معصوما‌نه‌شان به درون خود جذب می‌کنند. برای لحظاتی به نظر می‌رسد شخصیت واقعی او را از لابه‌لای هزاران پرنده‌‌ی مشابه‌ای که در آسمان در حال چرخیدن هستند تشخیص داده‌ایم، اما ناگهان هجومِ صدم‌ثانیه‌ای حسی بیگانه و سرد به درون آن چشمان، ما را خلسه‌ای که در آن فرو رفته بودیم بیدار می‌کند و اینجاست که متوجه می‌شویم این ما نبودیم که گریس را شکار کرده بودیم، بلکه این گریس بود که ما را طوری به تله انداخته که حتی درد فرو رفتن تیغ‌های تله در بدن‌مان را هم احساس نکرده بودیم. سکانس افتتاحیه‌ی اپیزود اول سریال که گریس را جلوی آینه در حال مونولوگ‌گویی توی سرش نشان می‌دهد به بهترین شکل ممکن شخصیت چندگانه‌ی گریس و بازی فوق‌العاده‌ی سارا گدون در به نمایش گذاشتن آن را به تصویر می‌کشد. گدون طوری در عرض چند ثانیه با میمیک‌های صورت و چرخش‌های معنادار سرش بین یک دختر معصوم و یک قاتل روانی سوییچ می‌کند که آدم می‌ماند کدام راست و کدام یک بازی است. یکی از بزرگ‌ترین جذابیت‌های «نام مستعار گریس» این است که خود گریس علاقه‌ای به فاش کردن واقعیت روزِ وقوع قتل‌ها ندارد. بعضی‌وقت‌ها مثل چیزی که در «گناهکار» دیدیم، خود قاتل دوست دارد که گذشته‌‌ی فراموش‌شده‌اش را به یاد بیاورد و در این زمینه با هرکسی که لازم باشد همکاری می‌کند. بعضی‌وقت‌ها مثل چیزی که در «شکارچی ذهن» دیدیم،‌ کاراگاهان سعی می‌کنند تا جنایتکاران را به روش‌های مختلف مجبور به همکاری با خود و افشای انگیزه‌های آدمکشی‌شان کنند. این در حالی است که وقتی سریال به‌طور مستقیم به وحشت اشاره نمی‌کند هم از اتمسفر شومی بهره می‌برد در «نام مستعار گریس» اما گریس می‌داند که بقیه چه می‌خواهند و از دادنش سر باز می‌زند. به قول سارا پالی، نویسنده و تهیه‌کننده‌ی سریال: «گریس حس یه شکار رو داره. اون تو دنیای کاملا درنده‌ای زندگی می‌کنه. وظیفه‌اش اینه که جواب این همه اذیت و آزار و خشونت رو نده». برای اطرافیان گریس و تمام کسانی که می‌خواهند راز قتل‌ها را کشف کنند، خود گریس اهمیت ندارند. آنها برایشان مهم نیست که این دختر چه زندگی دردناکی داشته است. برای آنها مهم نیست که از دست دادن مادر در نوجوانی و داشتن یک پدر الکلی که او را آزار می‌داده و خیلی درد و رنج‌های دیگر چه حسی دارد. برای آنها مهم نیست یک خدمتکار زن بودن در این جامعه چه حسی دارد. برای آنها مهم نیست که زن‌بودن در جامعه‌ای که حرف اول و آخر را مردان می‌زنند چه حسی دارد. تنها چیزی که برای آنها اهمیت دارد کشف راز قتل‌ها است و بس. اگر «نام مستعار گریس» درباره‌ی یک چیز باشد، درباره‌ی این است که چگونه زیبایی زنان می‌تواند به نابودی‌شان منجر شود. چرا که زیبایی آنها مساوی است با دنیایی که آنها را به عنوان یک‌جور دارایی و شی ارزشمند می‌بینند و در نتیجه برای تصاحب آنها به هر روشی که شده تهییج و تحریک می‌شود. گریس در تمام زندگی‌اش در حال دست و پنجه نرم کردن با چنین چیزی بوده است. هر مردی که وارد زندگی‌اش می‌شود، به درون دنیای فانتزی او سقوط می‌کند و هزار جور فکرهای ناجور درباره‌ی او به ذهنش خطور می‌کند. از وکیلش که فکر می‌کند فقط به خاطر اینکه گریس با او وقت گذرانده، این دختر عاشقش شده است تا دکتر جوردن که به عنوان باشخصیت‌ترین و باحیثیت‌ترین کاراکتر مرد سریال نمی‌تواند جلوی خودش را از پیدا کردن وسواس فکری برای او و شکل دادن فانتزی‌های شخصی خودش با گریس بگیرد. از جیمز مک‌درموت که ادعا می‌کند انگیزه‌اش برای کشتن دو نفر به دست آوردن گریس بوده است تا عدم آرامش گریس در کنار پدرش. حتی مردانی مثل دکتر جوردن و آقای کینیر که در ابتدا خیلی جنتلمن به نظر می‌رسند هم به مرور فکرهای ناجوری درباره‌ی گریس به ذهن‌شان خطور می‌کند. حتی جرامایا، تنها دوست نزدیک گریس که در مقایسه با بقیه، مرد بااحترام‌تری به نظر می‌رسد هم وقتی پای ازدواج با گریس به میان کشیده می‌شود عقب‌نشینی می‌کند، چرا که فقط می‌خواهد تا از جذابیت و زیبایی گریس برای تبلیغات هرچه بهتر نمایشش استفاده کند، نه چیزی بیشتر. به عبارت دیگر همه‌ی مردان گریس را طلب می‌کنند، اما هیچکدامشان علاقه‌ای به اینکه خود گریس چه چیزی می‌خواهد ندارند. همه‌ی مردان او را می‌خواهند، اما هیچکس به او ازدواج، اعتماد، آرامش، احترام و امنیت نمی‌دهد. alias grace بعد از تجربه‌ای که گریس با مردان داشته است، او انگیزه‌ها و خواسته‌ها و نگرانی‌هایشان را مثل کف دستش بلد است. بنابراین طبیعی است که علاقه‌ای به صحبت با دکتر جوردن که احتمالا به آزادی خودش منجر می‌شود را ندارد. و حتی وقتی راضی به انجام این کار می‌شود، سعی می‌کند او را تا لب چشمه ببرد و تشنه برگرداند. درست به همان شکلی که مردانی که تاکنون در زندگی‌اش بوده‌اند با او همچون اسباب‌بازی رفتار کرده‌اند. شاید تنها کاری که از گریس برای انتقام و سر جای خود نشاندن این آدم‌ها بر می‌آید عدم افشای حقیقت است. تنها کاری که از دستش برمی‌آید دور چرخاندن آنهاست. لحظه‌ای در اپیزود سوم است که مونولوگ‌های داخل سر گریس از اشاره به دکتر جوردن، به مخاطبانِ سریال تغییر می‌کند. گریس تعریف می‌کند که درباره‌‌ی دکتر جوردن چه فکر می‌کند. معلوم می‌شود به همان اندازه که دکتر جوردن در حال تلاش برای مطالعه‌ی گریس است، گریس هم به همان اندازه در حال مطالعه، کالبدشکافی و امتحان کردن دکتر جوردن است. با این تفاوت که گریس خیلی در کارش موفق‌تر است. چون دکتر جوردن اولین مردی نیست که با او برخورد کرده است. لحظه‌ای در این اپیزود است که گریس از دکتر جوردن درباره‌ی وضعیت خوابش سوال می‌کند و وقتی جوردن از این سوال تعجب می‌کند و کمی دست‌پاچه می‌شود، گریس به خواب‌آلودگی چشمانش اشاره می‌کند. برای یک لحظه جای دکتر و بیمار عوض می‌کند. بنابراین یکی از جذابیت‌های سریال تماشای این است که گریس چگونه دکتر جوردن را با داستان‌هایش هیجان‌زده می‌کند و بعد از طریق صدای توی سرش به ما خبر می‌دهد که چیزی که به او گفته فقط یکی از چندین نسخه اتفاقی بوده که می‌توانسته بگوید. اما اگر خود گریس بدون اینکه خودش متوجه شود در حال دست به سر کردنِ دکتر جوردن و دیگران باشد چه؟ دقیقا همین شک و تردیدها و سوالات است که حکم ارواح خبیثی را دارند که به دنبال جایی و کسی برای تسخیر کردن می‌گردند. صحنه‌ای در اپیزود سوم است که دکتر جوردن از گریس می‌خواهد که چشمانش را بسته و تمام جزییات خانه‌ی توماس کینیر را طوری به یاد بیاورد که انگار در حال تماشا کردن یک تابلوی نقاشی است. همین که گریس چشمانش را می‌بندد، از زاویه‌ی نقطه نظر او قدم به خانه‌‌ی مذکور می‌گذاریم. با اینکه نور خورشید از پشت پرده‌های خانه فضا را روشن کرده است، اما پرسه زدن در خانه‌ی خالی از سکنه، پشت سر گذاشتن راهروها و تابلوهای روی دیوارها و حرکت کردن به سمت آشپزخانه و نزدیک شدن به درِ زیرزمین موهای تن آدم را سیخ می‌کند. دوربین آن‌قدر سیال و روان حرکت می‌کند که انگار این نقطه نظر متعلق به یک روح سرگردان است که چند سانتی‌متر بالاتر از سطح زمین معلق است. «نام مستعار گریس» در اپیزود سوم و در اکثر اپیزودهایش سرشار از چنین لحظاتی است. لحظاتی که آدم را یاد «کشتن گوزن مقدس» و اتمسفر مضطرب‌کننده‌ی فیلم‌های یورگوس لانتیموس می‌اندازد؛ آزاری که یک‌نواخت ادامه پیدا می‌کند. آنا پاکویین که نقش نانسی را برعهده دارد از آن بازیگرانی است که جان می‌دهد برای دنیای فیلم‌های لانتیموس. پاکویین طوری به‌طور همزمان خطرناک و دوست‌داشتنی به نظر می‌رسد که آدم در برخورد با او دقیقا نمی‌داند با چه جور آدمی سروکار دارد. شخصیت او اکثرا جدی و رییس‌مآبانه است، اما همزمان آن‌قدر شوخی و خنده هم می‌کند که او را به فرد غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای تبدیل می‌کند. یورگوس لانتیموس بلد است چگونه به پیش‌پاافتاده‌ترین صحنه‌های فیلمش هم ناآرامی تزریق کند. در «کشتن گوزن مقدس» گفتگوهای به ظاهر معمولی کاراکتر کالین فارل و بری کیگان آن‌قدر مورمورکننده است که گویی مجبور به تماشای کشیدن شدن یک چاقوی خیلی خیلی کُند روی گلوی یک گوسفند هستیم. چنین حس بی‌قرارکننده‌ای اگرچه با شدت کمتری اما کماکان در روابط کاراکترهای «نام مستعار گریس» هم وجود دارد. فقط اگر در فیلم‌های لانتیموس با دنیاهای سورئال و ابسورد سروکار داریم، این واقع‌گرایی «نام مستعار گریس» است که آن را به داستان قابل‌لمس‌تری تبدیل کرده است. مثلا یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی داستان خرافات و افسانه‌های فولک‌لوری است که کاراکترها به آنها اعتقاد دارند. از پنجره‌هایی که باید بعد از مرگ کسی باز شوند تا روحش توانایی پرواز کردن به بیرون را داشته باشد و برای همیشه در خانه گرفتار نشود. تا جایی که گریس کابوسِ فرشته‌های بی‌سر خون‌آلودی را روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه می‌بیند. فردا صبح وقتی او به حیاط می‌رود تا رخت‌های شسته‌شده را از روی بند لباس جمع کند، با ملافه‌های سفیدی روبه‌رو می‌شود که باد آنها را به همان درختی که گریس دیشب در کابوس دیده بود گره زده است. نتیجه تصاویری کوبنده است که «نام مستعار گریس» از آنها کم ندارد. alias grace هشدار: این بخش از متن داستان سریال را لو می‌‌دهد. امکان ندارد درباره‌ی «نام مستعار گریس» حرف زد و اپیزود پایان‌بندی‌اش را فراموش کرد. چرا که اپیزود ششم میزبان قوی‌ترین سکانس کل سریال است. منظورم سکانس هیپنوتیزم گریس است. جایی که اگر قبل از آن به ترسناک نبودن این سریال اعتقاد نداشتید، خلافش را بهتان ثابت می‌کند. این در حالی است که همان‌طور که انتظار می‌رفت سریال به سرانجام مبهم و غیرقاطعی ختم می‌شود که راستش از قضا رضایت‌بخش‌ترین پایانی است که انتظارش را می‌توان داشت. ماجرا به جایی منتهی می‌شود که وقتی جلسات روانکاوی گریس توسط دکتر جوردن جواب نمی‌دهند، سروکله‌ی جرامایا، دوست قدیمی گریس به عنوان یک هیپنوتیزم‌کننده‌ی حر‌فه‌ای پیدا می‌شود. جرامایا که اسمش را به دکتر جروم دوپونت تغییر داده است طوری رفتار می‌کند که گویی گریس را از گذشته نمی‌شناسد. دکتر دوپونت برای دسترسی به خاطرات از دست رفته‌ی گریس پیشنهاد هیپنوتیزمش را می‌دهد. این پیشنهاد قبول می‌شود. نتیجه به خواب رفتن گریس جلوی حاضران و بیدار شدن او با رفتار و صدایی متفاوت است که در یک چشم به هم زدن ما را از «نام مستعار گریس» به «جن‌گیر» ویلیام فردکین منتقل می‌کند. سکانس هیپنوتیزم گریس به راحتی می‌تواند جزو ترسناک‌ترین سکانس‌های فیلم و سریال‌های ترسناک سال ۲۰۱۷ قرار بگیرد. دلیل اصلی‌اش هم به خاطر این است که مری هرون در کارگردانی این سکانس کنترل و دقت تحسین‌برانگیزی را به نمایش می‌گذارد که نمونه‌اش را به ندرت در سرگرمی‌های ترسناک این سال‌ها می‌بینیم. شاید اگر با هر کارگردان تازه‌کار دیگری طرف بودیم، این سکانس را خیلی پرسروصدا و با ترفندهای کلیشه‌ای فیلم‌های ترسناک به تصویر می‌کشید. مری هرون اما برای نفوذ به زیر پوست تماشاگرانش با این سکانس به هیچ حرکت پیش‌پاافتاده و بی‌موردی رو نمی‌آورد. بعضی کارگردانان فکر می‌کنند برای اینکه هنرشان دیده شود حتما باید دست به حرکت عجیب و غریب و نوآورانه‌ای بزنند. حتما باید ترس را دو دستی بگیرند و به زور در حلق تماشاگر فرو کنند. کارگردانی سکانس هیپنوتیزم از هیچکدام از این جوگیری‌ها و نابلدی‌ها ضربه نخورده است. حرکات دوربین ساده اما محاسبه شده هستند. خبری از تدوین‌های آشوب‌زده و سراسیمه‌ای نیست. تنها چیزی که لازم داریم صورت پوشیده‌ی سارا گدون است که روی صندلی نشسته است. سکانس هیپنوتیزم فقط یک سکانس ترسناک معمولی نیست، بلکه درست مثل بقیه‌ی لحظات سریال، به تجربه‌ی صوتی/تصویری عمیقا غوطه‌ورکننده‌ای تبدیل می‌شود اگر با سریال دیگری سروکار داشتیم برای ترسناک‌تر کردن این سکانس به تکنیک‌‌های ساده‌ی کارگردانی بسنده نمی‌کرد و حتما تغییر مداوم زاویه‌ی دوربین و بازی کردن با افکت‌های صوتی، قدرت واقع‌گرایانه‌ی این سکانس را خراب می‌کرد، اما هرون به چنین چیزهایی نیاز ندارد. نتیجه این است که سکانس هیپنوتیزم فقط یک سکانس ترسناک معمولی نیست، بلکه درست مثل بقیه‌ی لحظات سریال، به تجربه‌ی صوتی/تصویری عمیقا غوطه‌ورکننده‌ای تبدیل می‌شود. دو نوع صحنه‌ی سینمایی ترسناک داریم. اولی همچون به نظاره نشستن غرق شدن فرد دیگری در باتلاق می‌ماند. دومی اما غرق شدن خودمان در آن باتلاق و پُر شدن سوراخ دماغ‌ها و ریه‌هایمان با گل و لای است. سکانس هیپنوتیزم در گروه دوم قرار می‌گیرد. ما نظاره‌گر این صحنه نیستیم، بلکه خود نقش یکی از حاضرانِ آن اتاق را داریم. اینجا نباید از سارا گدون در هرچه قوی‌تر کردن این سکانس بگذریم. او بعد از به خلسه رفتن با صدای مورمورکننده‌ای شروع به صحبت می‌کند؛ صدایی که می‌تواند در بین مورمورکننده‌ترین صداهای سینما/تلویزیون قرار بگیرد. قضیه از این قرار است که گدون برای تغییر صدایش، مدت‌ها به صدای ضبط‌‌شده‌ی ربکا لیلیارد (کسی که نقش مری ویتنی را بازی می‌کند) گوش داده و بعد آن را تقلید کرده است. چیزی که این صدا را ترسناک می‌کند اما این است که گدون صدای لیلیارد را بی‌نقص تقلید نمی‌کند. بنابراین بیشتر از اینکه این صدا یادآور مری ویتنی باشد، مثل گوش سپردن به نسخه‌ی شیطانی مری ویتنی است. نتیجه صدایی است که نقش ستون فقرات این سکانس را برعهده دارد. تعجبی ندارد که هرون با هوشمندی به جای پرت کردن حواس بیننده با چیز دیگری، تمرکز اصلی کارگردانی این سکانس را روی صدای گویای سارا گدون می‌گذارد و بار اصلی تامین سوخت ترس این سکانس را به حنجره‌ی این بازیگر می‌سپارد. این سکانس اما در زمینه‌ی روشن کردن راز شخصیتِ گریس هم سکانس مهمی است. اگر قبل از این برای سر در آوردن از معمای گریس در یک مسیر مستقیم حرکت می‌کردیم، این سکانس حکم منتهی شدن این مسیر به یک چهارراه را دارد. نظریه‌های مختلفی درباره‌ی اتفاقی که برای گریس افتاده است وجود دارد. یک تئوری این است که روح مری ویتنی پس از مرگ، بدن گریس را تسخیر می‌کند. بسته بودن پنجره‌ی اتاق در لحظه‌ی مرگ مری کار دست گریس می‌دهد. دست داشتن گریس در قتل‌ها هم کار روح شرور مری ویتنی بوده است. نظریه‌ای که البته با توجه به ماهیت واقع‌گرایانه‌ی سریال رد می‌شود. نظریه‌ی دوم این است که هویت گریس بعد از مرگ مری ویتنی از وسط می‌شکند و به دو شخصیت جداگانه تقسیم می‌شود. مرگ مری ویتنی حکم نقطه‌ای را داشته که گریس بالاخره بعد از سال‌ها تحمل درد و رنج دچار فروپاشی روانی می‌شود. شخصیت اول یک قاتل‌ حیله‌گر روانی با صدای مری ویتنی است که از طریق هیپنوتیزم فاش می‌شود و نمایندگی جنبه‌ی بی‌رحم و خشن گریس را برعهده دارد و شخصیت دوم هم نماینده‌ی جنبه‌ی معصوم و آرام اوست. در زمان وقوع قتل‌ها مری ویتنی کنترل بدن گریس را در دست داشته است. پس طبیعی است که او چیز درست و درمانی از اتفاقات آن روز به یاد نمی‌آورد. شخصیت اصلی که در کنترل بدن گریس است نه خود گریس که پرسونای مری ویتنی است. او کسی است که تمام دستورات را از پشت‌پرده می‌دهد و او همان شخصیت شروری است که گریس بیچاره را بدون اینکه بداند به‌طرز ناخودآگاهی به تمام این کارها وا داشته است. همین که گریس در حال فرار، از نام مستعار مری ویتنی استفاده می‌کند این نظریه را پشتیبانی می‌کند. alias grace نظریه بعدی این است که گریس بعد مرگ مری ویتنی، به یک قاتل حیله‌گر روانی تبدیل می‌شود که استاد بازی کردن با احساسات و انتظارات اطرافیانش است. زمان‌هایی که گریس به دست به سر کردن جیمی و دکتر جوردن فکر می‌کند هم این نظریه را پشتیبانی می‌کند. همچنین در این سناریو ماجرای هیپنوتیزم هم چیزی بیشتر از یک نقشه‌ی هوشمندانه بین گریس و جرامایا برای بی‌گناه جلوه دادن خودش نیست. اما نظریه‌ی آخر که به نظر می‌رسد درست‌ترین نظریه و همان چیزی باشد که مارگارت اتوود از طریق داستانش قصد اشاره به آن را دارد این است که گریس مارکس کاملا بی‌گناه است و در تمام زندگی‌اش قربانی حیله‌گری‌ها و فریب‌ها و دسیسه‌های آدم‌های دور و اطرافش، مخصوصا مردان بوده است. او بعد از مرگ مادرش به قربانی پدرش تبدیل می‌شود. جرج پارکینسون، با اغوا کردن، باردار کردن و بعد رها کردن مری ویتنی که به مرگش منجر می‌شود، بهترین و تنها دوست واقعی گریس را از او سلب می‌کند و بعد با تحت فشار قرار دادن گریس، او را مجبور می‌کند که محل کارش را عوض کرده و سر از خانه‌ی توماس کینیر در بیاورد. بعدا توجه‌های نه چندان علنی توماس کینیر به گریس باعث می‌شود که نانسی نسبت به او احساس حسودی کند. در نتیجه با سخت گرفتن به گریس، زندگی را برای او به جهنم تبدیل کرده و بعد او را تهدید به اخراج از کارش می‌کند که تنها وسیله‌ای است که او از طریق آن خرجش را در می‌آورد. در ادامه گریس به قربانی جیمز درمونت تبدیل می‌شود. کسی که از گریس به عنوان انگیزه‌ای برای به قتل رساندن کینیر و نانسی استفاده می‌کند. او حتی به قربانی وکیلش هم تبدیل می‌شود. کسی که فکر می‌کند موکلش به او علاقه دارد و با دادن مشاوره بد به او، باعث می‌شود که گریس با دادن شهادت اشتباه در دادگاه، کارش به جاهای باریکی کشیده شود. به این ترتیب مارگارت اتوود از گریس به عنوان نماینده‌ی زنانی استفاده می‌کند که زندگی‌شان در قرن نوزدهم و حتی امروزه کاملا در اختیار مردان دور و اطرافشان بوده است و بی‌وقفه و مکررا دستخوش فریب و افکار بد آنها می‌شوند. مری هرون به عنوان کارگردان سریال که درام روانشناختی بزرگی مثل «روانی آمریکایی» را در کارنامه دارد با موفقیت توانسته به فضای خفقان‌آوری دست پیدا کند این تم داستانی خیلی شبیه به چیزی است که در «سرگذشت ندیمه» هم شاهدش هستیم. اتفاقا اگر دقت کنیم می‌بینیم «نام مستعار گریس» یک‌جورهایی حکم سنگ‌بنای «سرگذشت ندیمه» را دارد. اگر او با «سرگذشت ندیمه» دنیایی استعاره‌ای برای صحبت درباره‌ی واقعیت‌های حقوق زنان در جامعه‌ی خودمان خلق می‌کند، در «نام مستعار گریس» نیازی برای خلق یک دنیای علمی‌-تخیلی نیست. همه‌چیز حی و حاضر وجود دارد. اگر سرکوب زنان در «سرگذشت ندیمه»‌ به شکل سیستماتیک‌تر و واضح‌تری صورت می‌گرفت، این سیستم به‌طرز مخفی‌تر و غیرعلنی‌تری در «نام مستعار گریس» هم وجود دارد. همین نکته است که «نام مستعار گریس» را در این زمینه به‌طور کلی به اثر پیچیده‌تر و قابل‌لمس‌تری نسبت به «سرگذشت ندیمه» تبدیل می‌کند. اگر آنتاگونیست‌های «سرگذشت ندیمه» آن‌قدر واضح هستند که به نظر می‌رسد همه‌چیز با انقلاب و کشتن سرکرده‌های جمهوری گیلیاد به حالت قبلی‌اش برمی‌گردد، «نام مستعار گریس» در دنیایی جریان دارد که این‌گونه رفتارها آ‌ن‌قدر عادی است که به راحتی به چشم نمی‌آید و با انقلاب هم درست بشو نیست. اگر آنجا با یک سیستم سیاسی/اجتماعی سروکار داریم که قابل‌خراب کردن و از نو ساختن است، اینجا با یک سیستم شخصی طرفیم که با فروریزی دولت درست‌شدنی نیست. تعجبی ندارد که در پایان گریس بخشی از پارچه‌های باقی‌مانده از لباس‌های مری ویتنی و نانسی مونتگومری را برای طرح لحافی که می‌دوزد استفاده می‌کند. همه‌ی آنها در این داستان کنار یکدیگر هستند. همه‌ی آنها به شکلی قربانی مردسالاری سرکوبگر جامعه‌شان بوده‌اند. تنها خواسته‌ی گریس در طول داستان این است که سخت کار کند، پول در بیاورد و پول‌هایش را جمع کند تا شاید بتواند یک روزی با یک مزرعه‌دار ازدواج کند و به خانم خودش تبدیل شود. همین سادگی، پایبندی به شغلش و خوبی ذاتی‌اش باعث شده که او برای کار در خانه‌ی رییس زندان انتخاب شود. خصوصیات شخصیتی روانی‌ها عدم حس همدردی و همدلی‌شان است. با این حال گریس در طول داستان مدام با دیگران همدلی می‌کند. از مادرش و مری ویتنی گرفته تا حتی نانسی. چون می‌داند که اگر کینیر تصمیم به اخراج نانسی بگیرد، چه بلایی سر او خواهد آمد. اگر گریس گناه‌کار باشد، در نتیجه تمام مردان و زنانی که از جامعه‌ی مردسالار حمایت می‌کنند، حق داشتند که چنین بلاهایی را سر او و دیگر زنان بیاورند. اما گریس بی‌گناه است. این‌طوری پایان‌بندی داستان بیشتر با عقل جور در می‌آید. در این حالت سریال به نگاهی به درون جامعه‌ی آن دوران می‌اندازد و ازمان می‌پرسد که دنیا نسبت به آن زمان چقدر در این زمینه تغییر کرده است؟ گریس به بهترین قربانی ممکن تبدیل می‌شود. یک دختر ساده به معنای خوب، سخت‌کوش و باادب که بلندپروازی خاصی هم ندارد. اما دیگران از سادگی‌اش سوءاستفاده می‌کنند تا زیبایی، بدن، آبرو و احترامش را که تنها دارایی‌هایش هستند از او سلب کنند. خیلی‌ها نگاه نهایی گریس به دوربین را نشانه‌ای از ابهام شخصیتِ گریس برداشت کرده‌اند. انگار گریس می‌خواهد با این نگاه بهمان بگوید که کماکان باید به بحث و گفتگو درباره‌ی روانی‌بودن یا بی‌گناه‌بودن من ادامه بدهید. اما برداشت من از نگاه آخر گریس به دوربین، ربطی به صداقت یا دروغگویی‌اش ندارد. در پایان گریس پس از آزادی از زندان با جیمی ازدواج می‌کند. گریس از این می‌گوید که جیمی به خاطر شهادت دروغش در دادگاه احساس گناه می‌کند. به همین دلیل مدام از گریس می‌خواهد تا بلاهایی را که سرش آمده است تعریف کرده تا بتواند ازش عذرخواهی کند. به این ترتیب گریس نه تنها بعد از آزادی از زندان گذشته‌اش را پشت سر نمی‌گذارد،‌ بلکه بارها و بارها آن را از اول تجربه می‌کند. آن‌طور که مارگارت اتوود می‌گوید، زنان همیشه تحت فرمانِ خواسته‌های مردان بوده‌اند و گریس هم بالاخره با مردی ازدواج می‌کند که به شکل دیگری تحت فرمانش است. نگاه نهایی گریس به دوربین به معنای مطرح کردن این سوال که آیا واقعا قاتل است یا نه، نیست. بلکه درباره‌ی این است که تمام اتفاقات و فاکتورهایی که گریس را به این نقطه رسانند حل نشده باقی مانده‌اند. شاید اشتباه ما این است که ایستادگی گریس به روش خاص خودش در مقابل جامعه‌ی مردسالارش را به عنوان رفتاری دیوانه‌وار می‌بینیم. این‌قدر عادت کرده‌ایم که زنان به قربانی مردان تبدیل شوند که وقتی یکی از آنها به راحتی بهشان اعتماد نمی‌کند آن را نشانه‌ای بر روانی بودنش برداشت می‌کنیم. شاید عدم فراهم کردن جواب قطعی برای معمای گریس، وسیله‌ای برای اشاره به این است که مشکلاتی که گریس با آنها درگیر بود هنوز که هنوزه به اشکال دیگری ادامه دارند. شاید وسیله‌ی هوشمندانه‌ای از سوی مارگارت اتوود است تا ببیند مردم به چه چیزی اهمیت می‌دهند؛ مردم بعد از به پایان رسیدن داستان، اول از همه به چه چیزی فکر می‌کنند: قاتل‌بودن یا نبودن گریس یا فکر کردن به اینکه چه چیزهایی باعث شدند تا سوال اول را از خودمان بپرسیم.
2018-08-30 21:46:05
مشاهده پست
babaee1362
من که ابگوشت دوست دارم،فکر کنم بقیه هم دوست داشته باشن....
2018-08-30 21:26:52
مشاهده پست
babaee1362
این دوبله از صدای اصلی هم قشنگتر از آب دراومده،به قول سایت دوبله کننده فاخرترین دوبله پارسی هست واقعا....
2018-08-30 11:50:22
مشاهده پست
babaee1362
فیلم بامزه ایه ...یارو چه اشتهایی داشته...
2018-08-26 20:39:54
مشاهده پست
babaee1362
از این بیخانمانهای بعد درگذشت تاینی همه جا هست....
2018-08-25 19:00:21
مشاهده پست
babaee1362
دوبله اختصاصی نداریم اینجا...دوبله واسه جای دیگه هست...
2018-08-25 18:54:38
مشاهده پست
babaee1362
سرشار از فلاش تانک....؟ مگه سریال تو تووالت عمومی اتفاق می افته،به حق چیزای نشنیده...
2018-08-09 21:54:19
مشاهده پست
babaee1362
سریال قشنگیه،گریس همشون بازی داد...
2018-08-08 22:23:12
مشاهده پست
babaee1362
سریال خوبیه...
2018-07-20 22:59:11
مشاهده پست
babaee1362
از سر و روی «من غول می‌کشم» به نظر می‌رسد که قرار است جای خالی «هیولایی صدا می‌کند» (A Monster Calls) امسال را پُر کند. جو کلی، نویسنده‌ی کامیک‌هایی مثل «ددپول» و «دردویل» در سال ۲۰۰۸ با همکاری با جی. ام. کِن نیمورا به عنوان تصویرگر، رُمان گرافیکی «من غول می‌کشم» را منتشر کردند. این فیلم که در زیرژانر دوران بلوغ جای می‌گیرد به دختر نوجوانی به اسم باربارا تورسن (مدیسون وولف) می‌پردازد که از لحاظ روابط اجتماعی در بحران به سر می‌برد. از آنجایی که باربارا طرفدار سرسخت بازی «سیاهچاله‌ها و اژدهایان» است، بنابراین به تدریج برای فرار از رنج و درد زندگی‌اش قدم به دنیای فانتزی پیچیده و هیجان‌انگیزی می‌گذارد که در آن همچون شکارچیانِ ماهر ردِ هیولاهای غول‌آسا را می‌زند و آنها را با چکشِ جادویی‌اش نفله می‌کند. دنیایی که در آن او نه یک فرد جداافتاده‌ی توسری‌خور، بلکه تنها قهرمانِ دنیایی است که فقط و فقط او را برای نابودی غول‌های وحشی‌‌‌ای که تهدیدش می‌کند دارد. این رمان گرافیکی از زمانی که منتشر شده مورد تحسین منتقدان قرار گرفته و جایزه‌ی بین‌المللی «مانگا» و جایزه‌ی «گیمن» را برنده شده است. یکی از ویژگی‌های رمان گرافیکی که با توجه به تریلرهای فیلم به نظر می‌رسد در فیلم پررنگ‌تر خواهد بود عدم توانایی‌مان در جدا کردن واقعیت از خیال است. از قرار معلوم شغلِ باربارا به عنوان قاتل غول‌هایی که شهرشان را تهدید می‌کنند هرچه برای او کاملا جدی و واقعی است، برای دیگران حکم نشانه‌هایی از فروپاشی روانی را دارد. در تریلرهای فیلم می‌بینیم که باربارا سعی می‌کند تا دیگران را از خطری که تهدیدشان می‌کند متقاعد کند، ولی آنها از زاویه‌ی دید خود بچه‌ای را می‌بینند که ناملایمتی‌های زندگی، او را به مرز جنون و توهم کشانده است. بنابراین احتمالا باید از «من غول می‌کشم» همچون «هیولایی صدا می‌زند» انتظار داستان دردناکی را داشت که به همان اندازه که از اکشن‌های جذاب درگیری دختربچه‌ای با غول‌های بی‌شاخ و دم بهره می‌برد، سفر روانشناسانه‌ای به درون ذهنِ درهم‌شکسته‌ی بچه‌ای است که فقط می‌خواهد خودش باشد، اما دنیا اجازه نمی‌دهد. اگرچه کریس کولومبوس، کارگردان دو فیلم اول «هری پاتر»، تهیه‌کنندگی «من غول می‌کشم» را برعهده دارد، اما خوشبختانه به نظر می‌رسد این فیلم لحن و فضای خشن‌تر (از لحاظ روانی) و تیره و تاریک‌تری نسبت به اولین فیلم‌های کودکانه‌ی «هری پاتری» خواهد داشت. روی هم رفته همه‌چیز خبر از یکی از محجورترین اما مهم‌ترین اقتباس‌های کامیک‌بوکی امسال می‌دهد که اگر همه‌چیز طربق برنامه پیش برود، ساخته شده تا به‌طرز هنرمندانه‌ای زخم‌های به جا مانده از دوران بلوغ‌مان را باز کرده و رویشان نمک بپاشد! -نوشته رضا حاج محمدی ،زومجی
2018-04-18 11:56:04
مشاهده پست
babaee1362
دستت خورده به دکمه های دیگه اسم فیلم اشتباه تایپ شده
2018-04-18 11:50:37
مشاهده پست
babaee1362
های گل من...
2018-04-18 11:47:26
مشاهده پست
babaee1362
فیلم جالبی به نظر میرسه...
2018-04-14 11:41:06
مشاهده پست
babaee1362
با دیسلایک کردن نظر من که چیزی عوض نمیشه بنده های خدا ،مگه میشه سایت با قالب حرفه ای ،با هزینه های سرسام آور نگهداری سرور اونم بدون تبلیغ و فقط در راه رضای خدا به شما سرویس بده ،سایت اگه دوبله هم انجام نده از چند وقت دیگه پولی میشه ،منم مثل شما دوست دارم سایت مجانی باشه،ولی از واقعیت نمیشه فرار کرد...تشکر
2018-03-30 23:39:16
مشاهده پست
babaee1362
میبخشین شما مثلا الان مدیرین که هر جا سوالی میپرسن از خودتون جواب میدین.....؟
2018-03-30 23:31:53
مشاهده پست
babaee1362
هر دوبله ای که ارزش دیدن نداره،یه سری دوبله ها هستن ،مثل دوبله های تاینی موویز که هم تو انتخاب صدای دوبلور خیلی دقت میشد و به چهره و صدای بازیگر میخورد و قاعدتا دوبلور حرفه ای دوبلوری هست که حس بازیگر رو هم به بهترین شکل ممکن انتقال میده و اونا فقط با تیم سندیکا که بهترین دوبلورای ایران هستن کار میکردن،هم تو صداگذاری که تو یه سری موارد از صدای اصلی فیلم هم با کیفیت تر میشد و توی بهترین استودیوها این کار با حرفه ای ترین نفرات انجام میشد،در نتیجه اون سایت دوبله هایی داشت که هم کیفیت صدای اصلی فیلم بودن و بدون سانسور انجام میشدن و باعث ضعف فیلم یا نفهمیدن فیلم توسط بیننده هم نمیشدن ،که البته تمام بازیگرا،منتقدا،سینماگرا و خوره های فیلم حرفه ای هم که عضو سایت بودن از این کار تاینی حمایت کردن و اون دوبله های حرفه ای در کنار آرشیو کامل اصلی ترین دلیل استقبال همه از تاینی شد،خلاصه اگه جایی کسی حرف از دوبله تاینی میزنه منظورش همه موارد بالاست،و فکر کنم دیبا هم میخواد کار تاینی تو دوبله حرفه ای رو ادامه بده و البته هنوز بسترش برای این سایت و مدیرانش محیا نیست....
2018-03-30 23:25:14
مشاهده پست
babaee1362
سلام به همه دیبا مووییها،سال نو مبارک،واقعا یه سری فیلمای کره ای واقعا دیدن دارن ،بشینید فیلم piper(بعضی سایتا هم به اسم Guest این فیلمو گذاشتن) رو هم ببینید،یا فیلم old boy،یا train to busan ،حتما لذت میبرین ، من حدود ۲۰ ساله که فیلم دیدن تفریح اصلی زندگیم هست ،همیشه فکر میکردم فیلمای کره ای خیلی سطحی و بی معنی باشن ،ولی از ۲ سال پیش که یه بنده خدایی با اصرار زیاد همین فیلم the wailing رو معرفی کرد عاشق سبک دیوونه وار سینمای کره شدم ،حتما فیلم the wailing رو ببینید و لذت ببرین ،یه سری فیلمای خوب کره ای دیگه که از نظر من ،هم سطح این فیلم هستن و میتونید از دیدنشون لذت ببرین اینا هستن: ـmemories of murder _snowpiercer _the handmaiden _tunnel _the haunted house project _sonyeo _A Tale of two sisters _howling
2018-03-27 20:31:44
مشاهده پست
babaee1362
تو این سایت هم بزودی اشتراک باید تهیه کنید و اونموقع شروع به انجام دوبله اختصاصی میکنه....ممنون
2018-03-10 13:07:46
مشاهده پست
babaee1362
وبسایت دیباموویز با افتخار تقدیم میکند... همزمان با پخش جهانی نسخه بلوری بصورت اختصاصی... عوامل دوبله:سعیدمظفری،چنگیز جلیلوند،سعید شیخ زاده و ..... با صدای دالبی ۵ کاناله... یعنی واقعا این کار انجام میشه....؟ اگه بشه واقعا لایک داره.....
2018-03-10 12:14:52
مشاهده پست
babaee1362
من نمیتونم لینکهای دانلود رو ببینم....؟
2018-02-12 20:04:48
مشاهده پست
babaee1362
دست کن جیبت ببین هزینشو داری بدی ،رایگان سرویس میگیری ارد ناشتا هم میدی....
2017-12-30 22:10:58
مشاهده پست